شمارهٔ ۳۵ - در مدح میر ابونصر مملان
به ابروان چو کمانی به زلفگان چو کمندلبانْت سوده عقیق و رخانْت ساده پرند
پرند لالهفروش و عقیق لؤلؤپوشکمان غالیهتوز و کمند مشکینبند
شکفته نرگس داری به زیر خَمّ کماندمیده سنبل داری به زیر بند کمند
به خط جادویی آراسته پرند به مشکبه دست نیکویی آمیخته عقیق به قند
دو چشم و دو لب و دو عارض و دو زلفت هستنشاط و انده و ناز و نیاز و سود و گزند
هوات بر دل من چند گونه دام نهادبلات بر تن من چند گونه بند افکند
میان دامم و چشمم همی نبیند دامبه زیر بندم و چشمم همی نبیند بند
به رنگ روی تو اندر هزار حیله و رنگبه بند زلف تو اندر هزار چنبر و بند
به سان پشت من است آن دو زلف مشکآگینبه سان جان من است آن دو چشم سِحرآگند
اگر نه پشت من است آن چرا شده است دو تاو گرنه جان من است آن چرا شده است نژند
تو ایدری و شم زلف تو رسیده به شامرواست گر شمنان پیش روی تو بشمند
چو نور قبلهٔ زردشت نور دو رخ تونوشته گرد وی اندرز مشک و غالیه زند
دلم ز چشم ببردی به زلف بسپردیاگر به جان نگرانم به دل شدم خرسند
ز هیچ بند نترسم که طبع من بگشادعطای خسرو کشورگشای دشمنبند
بلندرأی و بلندیفزای بو نصر آنکه پست باشد با قدرش آسمان بلند
ملکنهاد و ملکسیرت و ملکدیدارملکنژاد و ملکهمت و ملکپیوند
نهال مردی در باغ مردمی بنشانددرخت زفتی از بوم سفلگی برکند
بسا کسا که وی از بند شاه پند آموختکه روزگار ندانست دادن او را پند
چنان ببالد از آواز سائلانش جانکه جان مادر زآواز گم شده فرزند
عدو ز خندهٔ تیغش همیشه نالانالولی ز نالهٔ کلکش همیشه خنداخند
به هیچ وعدهٔ او درنیوفتد تأخیربه هیچ لفظ وی اندر نیوفتد ترفند
چو دست برنهد او روز کین به دستهٔ تیغبه جای تیغ یلان آرزو کنند کمند
هر آنچه داوود آن را به سالها پیوستهر آنچه قارون آن را به عمرها آگند
یکی به رزم سنانش به ساعتی بگسستیکی به رادی دستش به بزم بپراکند
هر آن چه باید ایزد به خلق باز دهدبه نام نیک بکرده است از این میانه پسند
به رای او نرسد وهم هیچ زیرکبازبه فضل او نرسد فهم هیچ دانشمند
نه انجُم است دلش نور و چون بتابد چوننه قلزُم است کفش مال چند بخشد چند
چنان ستوده بوَد در جهان به فضل و خردکه هرچه گوید او بگروند بیسوگند
اگر بخواهی کز تو بلا گسسته شودهوای او را با جان خویش کن پیوند
ایا نوآیین شاهی همیشه بخت تو نوز بهر خدمت تو این فلک به سان نوند
به ماه مانی با جام می فراز سریربه شیر مانی با تیغ کین فراز سمند
بسا کسا که خدایش جهان بداد تمامنداد مال و نخورد و نه بوی یافت نه گند
تو را بداد خدای این جهان و نیکو داربدان که کرد ترا زآنچه داد روزیمند
به داد دادن میلان به هیچ کس نکفیبه داوری تو چه بیگانه و چه خویشاوند
همیشه تا نکند کس قیاس قند به زهرهمیشه تا نکند کس قیاس مار به بند
جو بند بادا بر دست دوستان تو مارچو زهر بادا در کام دشمنان تو قند