شمارهٔ ۳۳ - در مدح ابوالحسن علی لشکری در عید اضحی
ای نگار خند خندان یک زمان با من بخندتا کی این خشم تو تا کی چند از این ناز تو چند
شرم بردار از میان و جام می بر دست گیربند بگشا از میان و لب ز خندیدن مبند
گر مرا بیبند خواهی بند بگشا از میانور مرا بیگریه خواهی شاد بنشین و بخند
سرخ می مانا به جام زر همیدادی مراآن لب و می مر مرا اندیشهای در دل فکند
کاین چرا آمد برون زو لفظهای همچو زهروان چرا چون زهر کرده حرفهای همچو قند
حرف چندین در جهان یک شب نشد آن غمگسارفرق چندین در میان یک شب نشد آن دلپسند
بهر این خواهم لب جام و لب جانان به همتا بود گردد دلم دائم ز شادی دستبند
ای عدیل نرگس پرکین تو مشکین کمانوی رفیق لاله رنگین تو پروین کمند
مار کردار است زلفت زان قِبَل شد پیچ پیچکژدمآیین است جعدت زین سبب شد بند بند
دل زبون دارم ز مهر رویت ای ماه آنچنانکدشمنان دارند جان از بیم شاه شیر بند
خسرو توران و ایران میر میران بوالحسنآن چو خسرو بر سریر و آن چو بهمن بر سمند
تیره باشد پیش روشن رای او روز سپیدپست باشد پیش عالی قدر او چرخ بلند
کیقباد ار مانده بودی مهر او جستی به جانزرد هشت ارزنده بودی مدح او خواندی بزند
کافران زو پند نشنیدند بسپردند جانبرگزید از بیم او کافرستان امروز پند
گاه بخشیدن ندارد رأی او روی و ریاگاه کوشیدن ندارد طبع او دستان و فند
لشکری را کشت کو را مرگ نتوانست کشتقلعهای را کند کو را چرخ نتوانست کند
ز آتش شمشیر او دارند جان در تن چنانکهست نالان و تپان مانند بر آتش سپند
لشکر فضلون همانجا شد فکنده کز قضاشاه خصمان را فکند و خصم یاران را فکند
بد رسد گویند شاهان را ز دستوران بدجز کنون این داستان را کس نیابد دلپسند
ای جهانت پیشکار ای روزگارت زیر دستای سپهرت رهنما ای کردگارت یارمند
باد هر روزیت عید و فتح بادت زین سپسسوی کس بینامههای فتح نفرستی نوند
گوسفند و گاو کشتن فرض هست این عید راکاندرین آمد رضای ایزد بیچون و چند
ایزد از هر عید هست این عید راضیتر ز توزانکه کافر کشته بر جای گاو و گوسفند
تا بود کرم از گزند و تا بود رامش ز سودتا بوند از سور خرم همچو از ماتم نژند
بدسگالت جفت ماتم نیکخواهت جفت سوردوستت انباز سور و دشمنت جفت گزند