شمارهٔ ۳ - در مدح ابوالخلیل جعفر
تا داد باغ را سمن و گل بنونوابلبل همی سراید بر گل بنونوا
رود و سرود ساخته بر سرو فاختهچون عاشقی که باشد معشوق او نوا
مشک و عبیر بارد بر گلستان شمالدرّ و عقیق کارد در بوستان هوا
بر نیلگون بنفشه فشاند شکوفه بادهمچون ستارگان زبر نیلگون سما
پیش از همه گلی گل رعنا نمود روییکروش از نشاط و دگر روش از عنا
روئی چو روی عاشق و روئی چو روی دوستاین برده رنگ بدّ و آن لون کهربا
بر سرخ لاله باد دریده نقاب سبزابرش کنار کرده پر از درّ پربها
چون طفل هندوان نگران اندر آئینهماغان همی کنند بحوض اندر آشنا
خیری چو روی عاشق بیچاره از فراقلاله چو روی دلبر میخواره از حیا
هامون ز سبزه و گل پر طوطی و تذروگردون ز میغ دارد پیرایهٔ قطا
تابان چو ناردانهٔ سرخ از بر پرندبیجاده رنگ لاله ز پیروزهگون گیا
اکنون که شد هوا خوش و باغ ایستاده کشدارد هوای هجر مرا زار در هوا
اکنون مرا که خلق خورد بر شقاق میباید بجام هجران خوردن می شقا
اکنون که جفت درّ بهائی شود درختخواهیم گشت فرد ز یاقوت پربها
بیگانه گشت خواهم از آن چشم نرگسیناکنون که باغ گردد با نرگس آشنا
اکنون که نوبهار جهان را نوا دهدمن گشته خواهم از دل و دلبند بینوا
اکنون که هرکسی ز جدائی جدا شوداز کام دل بمانم بی کام دل جدا
زان چون گل و بنفشه رخ و زلف بگسلمچون از گل و بنفشه نسیم آورد صبا
هنگام سنبل و سمن و گل بری شومزان گلرخان سنبل زلف و سمن لقا
اکنون که شد درخت دو تا از وصال گلگردد تنم ز هجر گل روی تو دو تا
روز وصال عشق بلا باشد ای عجباندر فراق عشق بتر باشد آن بلا
دوری ز دوست روی نهادن براه دوراز درد و غم چگونه شود جان من رها
این راه جز بکشتی نتوان گذشت از آنکطوفان همی نماید چشم من از بکا
ترسم کز آب چشم من اندر فراق یاربانگ آید از سپهر علی الجودی استوا
طوفان لجّه کم نتوان کرد از زمینالّا بتفّ تیغ جهانسوز پادشا
جعفر که زرّ جعفری از دست وی کسادچونان که عدلگستری از تیغ او روا
از مردمی ندارد کالای کس حلالوز راستی ندارد رنج عدو روا
از دست او شکوه برد نیل و هیرمندوز تیغ او ستوه شود پیل و اژدها
دریا ستاند از کف بخشان او سلفخورشید خواهد از رخ رخشان او بها
خالی شود ز خیر کسی کَش کند خلافراضی شود ز بخت کسی کَش دهد رضا
بریان شود به نیل در از تیغ او نهنگگردان شود به بادیه از دستش آسیا
زرین شود ز خدمت او خوان خادمانبهتر ز خدمتش مشناس آنچه کیمیا
بر زایران چو عاشق بر دوست شیفتهبر سائلان چو مفلس بر مال مبتلا
بس باد کفّ رادش بر راست دل دلیلبس باد روی خوبش بر خویِ خوش گوا
روی موافقان شود از مهرش ارغوانمروای حاسدان شود از کینش مرغوا
گردد هزار شاه رهی زو به یک خلافگردد هزار گنج تهی زو به یک عطا
داناست بی معلم و داهی است بی دسیسراد است بی سپاس و کریمست بی ریا
یابد عطا فزونش کسی کش فزون هنربیند عفو فزونش کسی کش فزون خطا
یک نقطه نیست بر دل او خالی از کرمیک موی نیست بر تن او فارغ از صفا
ز آزار او حذر کن و آزرم او بجویکآزار او فنا بود آزرم او بقا
ای فخر آل آدم و شاهنشه عجمچون جان مصطفی دلت آئینهٔ صفا
از سیرت تو تازه شد آئین کیقبادوز داد تو نواخته شد رسم مصطفا
هم مشتری بطالع و هم مشتری بفالهم مشتری سعادت و هم مشتری لقا
جوینده ای به درّ صدف درّ آفرینخرّنده ای بگوهر کان گوهر ثنا
ایزد کناد ملک ترا ایمن از زوالیزدان کناد عمر تو را ایمن از فنا
آن را که بر خلاف تو گردن کشی کندگردون کشد بر آتش تیمار گردنا
بر دشمنان ضیا شود از تیغ تو ظُلَمبر دوستان ظُلَم شود از تیغ تو ضیا
ایزد تو را ز جمع ملوک اختیار کردچونانکه مصطفی را از جمع انبیا
دشمن چگونه گردد چون تو بزر عزیزاعمی چگونه گردد بینا ز توتیا
ناهید پیش همّت تو پست چون زمینخورشید پیش طلعت تو خُرد چون سُها
هر رنج را امیدی و هر ناز را سببهر بند را کلیدی و هر درد را دوا
در مدحت تو موی موالی شود زباناز هیبت تو روی معادی شود قفا
از بسکه داد چرخ ز هر دانشیت بهربرخیّ تو نزیبد فرزند برخیا
ترسان اجل ز تو چو امل ترسد از اجللرزان قضا ز تو چو قدر لرزد از قضا
تا وصف غرقه گشتن فرعونیان بودتا نعت کربلا بود و آن همه بلا
بادند دشمنانت چو فرعونیان غریقخصمانت گشته مرده چو کفار کربلا
نوروز بر تو فرخ و گلگون ز باده رخامر تو گشته نافذ بر خلّخ و ختا