شمارهٔ ۲۱ - در مدح ابونصر مملان
اگرچه جانان کسرا عزیز چون جان نیستمرا جهان و سرو جان بجای جانان نیست
نباشد انده جانان چو آمد انده جانمراست انده جانان و انده جان نیست
شفا و راحت جان من آن دو مرجان بودچگونه باشد جانم کش آن دو مرجان نیست
در ابر زلف نهان بوده ماه عارض دوستکنون بگردوی آن ابر هیچ گردان نیست
نهان نبود ز من تا در ابر پنهان بودنهان شده است ز من تا در ابر پنهان نیست
بگلستانی ماند نگاهبانش دو ماررخان او که چنو در جهان گلستان نیست
همی چدیم گل آنگه که با نگهبان بودکنون همی نتوان چد که با نگهبان نیست
رخان جانان بستان سنبلشان بوداگرچه کس را بستان سنبلستان نیست
ز بیم طمع کسان کردمش تهی و اکنونفراق سنبل هست و وصال بستان نیست
برفت و راه بیابان گرفت دلبر منوزاب دیده من در جهان بیابان نیست
ز هجر آن لب و دندان بدست رویم نیستبسان موی که بی زخم دست و دندان نیست
ز درد هجران نالم همی و معذورمکه هیچ درد بسختی درد هجران نیست
ز آب دیده من بیم سیل و طوفانستوز آتش دل من بیم سیل و طوفان نیست
بدین که کرد بتا عاشقت پشیمانستمباد شاد بروی تو گر پشیمان نیست
ز بهر کاستن خویش در تو نقصان خواستفزود مهر تو و در تو هیچ نقصان نیست
بگرد جانم جولان عشق بیشتر استکنون که زلف ترا گرد روی جولان نیست
نبود گوی دلم تا ترا دو چوگان بودچو گوی گشت دلم تا ترا دو چوگان نیست
بدان زیم بفراق تو درهمی که مرافراق خدمت میمون میر مملان نیست
خدایگان جهان آفتاب جان دارانکه شغل او بجز از رزم و بزم و میدان نیست
ز جود او درم ارزان شد و مدیح گراناگر بجان بخری خدمت وی ارزان نیست
بحکم یزدان ماند بلند همت اوکه هیچ چیزی برتر ز حکم یزدان نیست
کدام فضل شنیدی که وی نداند آنکدام دانش دیدی که نزد وی آن نیست
بهیچ چیز من او را صفت ندانم کردکه او را بدان صفت اندر هزار چندان نیست
هزار بهتان در مدح او بگوی رواستکه گر نگاه کنی فضلش هیچ بهتان نیست
هر آن دلی که بدو در نشان کینه اوستبدان درست که در وی نشان ایمان نیست
چه ز آن شگفت که فرهنگ او فراوانستچه زان شگفت که سالش بسی فراوان نیست
چنانش میلان بینم همی بسائل مالکه سفله را و دنی را بمال میلان نیست
سپهر گرد جهانا بکام او گردیکه جز بدولت او هیچگونه سامان نیست
ایا شهی که چو از فضل تو قیاس کنمسخا و جود کفت را قیاس و پایان نیست
ز نحس کیوان کیهان چنان تهی کردیکه ظن برند که بر چرخ هیچ کیوان نیست
اگر تو دعوی پیغمبری کنی بمثلز تیغ و دست تو بهتر دلیل و برهان نیست
کسی که کین تو جوید بدانکه دانا نیستکسی که مهر تو ورزد بدانکه نادان نیست
بنام نیک فکندی ز جود بنیانیچگونه بنیان کش بیم ز ابر و باران نیست
بهر دیاری زر و درم بزندانستکجا تو باشی زر و درم بزندان نیست
کدام منعم کو مر ترا بطاعت نیستکدام مفلس کو مر ترا بفرمان نیست
همه بزرگان در خانه تو مهماننددرم یکی شب در خانه تو مهمان نیست
بدانکه نیست گرو کان بدست تو در میدلی نماند که در دست تو گرو کان نیست
کدام شاعر در مدحت تو خرم نیستکدام زائر از نعمت تو شادان نیست
کدام کس که بر او مر هزار فضلت نیستکدام کس که بدو مر هزارت احسان نیست
همیشه ملک سلیمان و عمر نوحت بادکه هیچ مردی چون نوح و چون سلیمان نیست