گنج

شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح ابوالخلیل

قافیه: اری۵۵ بیت
که را مهربانی نماید نگاریبخوشی گذارد همی روزگاری
که را یار بد مهر و ناساز باشدنباشد بکام دلش هیچ کاری
من از مهربانان دل خویش دادمبنامهربانی و ناسازگاری
تنم هر زمان بسته دارد ببندیدلم هر زمان خسته دارد بخاری
ز درد و ز تیمار من شاد گشتمز پیوند او شاد ناگشته باری
چه دمساز یاری چه پاکیزه جانیچه پیچان نگاری چه بد ساز یاری
بسختی نبردم دل از خویش کامیدل خویش کامان چنین باشد آری
ایا ماهروئی که چون نقش رویتنگاری نکرده است زیبا نگاری
چناری بود چنبری پیش زلفتبود چنبری پیش قدت چناری
هر آن شب که تو باشی اندر کنارمسحر پر گل و مشک دارم کناری
بهشت و بهاری بداری سرایمبیاراسته چون بهشت و بهاری
فراق کنار تو دارد کنارمز خون مژه همچو دریا کناری
دل و جان من یادگار است با توبجز غم ندارم ز تو یادگاری
ستانم بصبر از تو من دل چو بستدبمردی ملک ملک هر شهریاری
خداوند روی زمین بوالخلیل آنکه ناوردش اندر هنر چرخ یاری
نه از مهر او بیشتر هست فخرینه از کین او بیشتر هست عاری
نتابد ز فرمانش جز تیره بختینیابد به پیمانش جز بختیاری
مهان و شهان بی شمارند لیکنخداوندشان اوست هر گه شماری
همی تا ببار آورد بار گیتینیاورد ازو نیکتر هیچ باری
اگر گنج قارون بدست وی آیدکند باد رادیش همچون غباری
جهان گر فرامش کند نام رادینیابد چو دست وی آموزگاری
وگر فتح وی گم کند راه نصرتنیابد به از خشت او دستیاری
بماناد جاوید جانش بتن درکه گر جانش خواهی نگوید جز آری
بمستی درون رأی و تدبیر ملکتنکوتر سگالد ز هر هوشیاری
نه هر کارداری بود کار دانینه هر کاردانی بود کار داری
ز بهر تماشا سفر کرده ماهیسوی شهر خلخالش اندر گذاری
کجا بود عاصی ورا پیشگاهینشاند از بر گاه او پیشکاری
فرستاد هر سو سری با سپاهیز هر خصم شهری ستد یا حصاری
چه خیزد ز عصیان چه آید ز عاصینه هر تاج خواهی شود تاجداری
یکی شاه و از خصم دشمن سپاهییکی شیر و از گور و آهو قطاری
بمردان جنگی و مأوای محکمبعصیان بیاراست دل ملکخواری
ز نادانی اندر ملک گشت عاصیز هر سو بیاورد خنجر گذاری
نشستنگهش بود چون هفتخوانیدلیران او هر یک اسفندیاری
سرانشان چو شیران و پیلان گرفتهیکی نیستانی یکی مرغزاری
چو از شاه شیری بدیدند هر یکچو رنگان دمیدند بر کوهساری
بر ایشان شب تیره شد روز روشنتن میرشان شد ز کاهش چو تاری
شد اندر دیارش دژی کرد محکمکزو گشت زندانشان هر دیاری
دژی چرخ بالا ببالا و پهنادر او هر سرائی به از قندهاری
نه هست اندر او باد را هیچ راهینه هست اندر او دیو را هیچ غاری
چو کاهی نماید ببالاش کوهیچو موری نماید به پستیش ماری
چو کیوان نماید بگردون هفتماگر بر سرش بر فروزند ناری
ازین دژ بخواری چنان گشت دشمنکزو خوارتر در جهان نیست خواری
چراگاه دشمن به خشگی دی شدبدی پیش از این هرگهی چون بهاری
کنون باشد از دهشت شاه جایشبگرما بکوهی بسرما بغاری
ایا شهریاری که چون بزم سازیدیاری ببخشی بهر دوستاری
چو از بزم شادی سوی رزم تازیشهی را بتازی بهر کارزاری
خداوند شهر و سپاهش چو بارانهمی خواست هر یک ز شه زینهاری
الا ایکه در روزگاران نباشدچو تو تاجداری چو تو شهریاری
ز آب سخای تو طوفان سرشکیز تف سنان تو دوزخ شراری
چو تو کامگاری نیاورد گردونندیده است گیتی چو تو بردباری
ور از کینه دل را بجوش اندر آردکجا بردباری کند کامگاری
ز تو صد عطا و ز موالی سئوالیز خصمان دو صد خیل وز تو سواری
الا تا بود شاد هر کامرانیالا تا بود زار هر سوگواری
مبادا بشهر عدوت ایچ شادیبمادا بشهر ولیت ایچ زاری
عدوی تو از نعمت و ناز گیتیمبادا نصیبش به جز انتظاری