گنج

شمارهٔ ۱۸ - در مدح شاه ابوالمظفر سرخاب

لاله داری شکفته بر مهتابمشگ داری گرفته بر مه تاب
مشگ چون موی تو ندارد بویماه چون روی تو ندارد تاب
پیل با عشق تو ندارد پایشیر با هجر تو ندارد تاب
گر بهجر اندرون درنگ آریجانم از تن برون شود بشتاب
صنمان را رخ تو محراب استچون شمن را صنم بود محراب
زی لبت زلف رفته چون طوطیکرده منقار جفت پر غراب
رخ تو پر ز خوی ز کشی و شرمدل من پر ز خون ز درد و عذاب
این چو در کهربا نشانده عقیقآن چو بر سرخ گل فشانده گلاب
چشم تو جای خواب و معدن سحرچشم من جای خون و معدن آب
پر ز مشکم بود بروز کنارگر بشب بینم آن دو زلف بخواب
گرچه زرد است ز آرزوت رخمچون رخ دعد ز آرزوی رباب
سرخ گرد اندش بدیدن رویبوالمظفر شه جهان سرخاب
زین میران دهر امیر خطیرکه کنندش ملک ملوک خطاب
دشمنان را کند به تیغ سؤالسائلان را دهد ببدره جواب
خلق خوشنود از او درم بگلهعالم آباد از او خزانه خراب
هر که یکروز جست کینه اونکند زندگی بعمر حساب
گوش داده بود بطمع سرودداغ خورده بود بطمع کباب
رود و دریاست بر سحاب عیالدست او را شده عیال سحاب
طاقت دست او ندارد اگرسیم گردد که و فلک ضراب
شود از خشم او شراب شرنگشود از یاد او شرنگ شراب
تیره با رأی پاک او خورشیدخشگ با دست راد او دریاب
هم سخندان و هم سخن یاب استخدمتشرا بجان دل دریاب
گر شیاطین شوند خصمانشتیر او بس بود بجای شهاب
اصل زر از تراب خیزد و باززر از او خوارتر بسی ز تراب
تازه گردد ز بانگ سائل جانشهمچو عاشق ز بانگ چنگ و رباب
صلح و جنگ و رضا و خشمش هستشادی و انده و ثواب و عقاب
او شده مالک رقاب ملوکداده فرمانش را ملوک رقاب
میر نامان بسند چون تو ولیتو چو بحری و دیگران چو سراب
چون تو والا کجا بوند بنامپیر برنا کجا شود بخضاب
هرکه را مهر تو بسنجد دلخار سنجد شود بر او سنجاب
بخشش اخترانت زیر نگینکوشش آسمانت زیر رکاب
شیر چون تیر تو ندارد یشکپیل چون تیغ تو ندارد ناب
تیغ تن سوز تو چو آتش تیزخوی جان تو ز تو چو عنبر ناب
چه بچشم تو خیل شیر ژیانچه بچشم هژبر خیل کلاب
بر سر تو نهاده دولت تاجبر دل تو کشاده دانش باب
دوست داری مدیح کویانراهمچو فرزند روزبه را باب
زائران را درم دهی بجریبشاعران را گهر دهی بجراب
نکند چون اجل سنانت خطاتیر تو چون قضا شود بصواب
از تو آمد پدید مردی وجودچون بعنوان بود پدید کتاب
بخردان را ثنا و مدحت توخوشتر از عیش روزگار شباب
شد حقیر از تو زر همچو زریرخوار گشت از تو سیم چون سیماب
گر بنامت سداب کارندیآب مردی فزون شدی ز سداب
تا ز عناب زینت مه مهرتا ز شمشاد رونق مه آب
سر تو سبز باد چون شمشادرخ تو سرخ باد چون عناب