گنج

شمارهٔ ۱۵۲ - فی المدیحه

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۲۶ بیت
تا باد گذر کرد بگلزار و ببستاناز نافه تبت شده بستان چو شبستان
از بید همه باغ پر از شیشه میناستوز لاله همه دشت پر از حقه مرجان
آن شیشه پر از غالیه وان حقه پر از مشگاین مشگ پدید آمده آن غالیه پنهان
باد آمد و آورد همه غارت تاتارابر آمد و آورد همه غارت عمان
پر مشگ شده زان نفس سوسن آزادپر در شده از این دهن لاله نعمان
مقری شده قمری و مذکر شده بلبلاین قصه همی خواند و آن آیت قرآن
پر در و عقیق است همه کوه و بساتینپر عنبر و مشگ است همه دشت و بیابان
گلزار چو میخواره قدح دارد در دستبلبل چو مغنی ز برش ساخته دستان
پیرایه بستان بخزان بود بدینارپیراهن کهسار همی بود ز کتان
آن ابر همی بارد چون دیده عاشقوان برق همی تابد چون چهره جانان
آن قبله خلخ بدو زلفین و بدو رخیاقوت لب و سیم ِتن و سیب زنخدان
از غالیه پیوسته بیک ماه دو زنجیروز مشگ فرو هشته بخورشید دو چوگان
با رطل و قدح زو بود افروخته مجلسبا تیر و کمان زو بود آراسته میدان
گوئی که ز یاقوت همی تابد پروینچون باز کند دو لب و بنماید دندان
ای صورت تو خوبتر از صورت یوسفوی سیرت تو پاکتر از سیرت سلمان
فرخنده چو تأییدی و پاینده چو اسلامبایسته چو توحیدی و شایسته چو ایمان
رضوان که خلاف تو کند گردد مالکمالک که هوای تو کند گردد رضوان
گر بود بفرمان سلیمان پیمبردام و دد و دیو و پری و آدم و شیطان
پنهان ز تواند آنان از بیم و بیایندگر امر کنی هشته سر اندر خط فرمان
از گنج تو چندان برود زر بیکی روزکان را نتوان یافت بصد عمر ز صد کان
کین تو مغیلان کند از برگ بنفشهمهر تو بنفشه کند از خار مغیلان
هر چند بگیلان همه شب باران باردهر چند نبینند بمصر اندر باران
گر ابر سخای تو سوی مصر برآیدور آتش قهر تو بتابد سوی گیلان
یک روز بده سال بگیلان نشود نموز مصر بخیزد همه روزه خود سیلان
ای کشته محنت را چون عیسی مریموی زنده عاصی را چون موسی عمران
داده است ترا هرچه همی خواستی ایزدفرزند ترا با تو بقا باد فراوان