گنج

شمارهٔ ۱۵ - در مدح ابوالمظفر سرخاب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۳۹ بیت
شده است بلبل داود و شاخ گل محرابفکنده فاخته بر رود و ساخته مضراب؟
یکی سرود سراینده از ستاک سمنیکی زبور روایت کننده از محراب
نگر که پردر گردید آبگیر بدانکهشکن شکن شده آب از شمال چون مضراب
شکوفه ریخته از شاخ نار زیر درختچنان نبشته درم پیش ریخته ضراب
صبا بساط حواصل ز بوستان بنوشتچو مشگ بید بپوشید بر سمن سنجاب
شکفته سرخ و سیه لاله چون رخ و دل و دوستبنفشه رسته چو زلفین او ببوی و بتاب
عقیق و مرجان با رنگ آن ندارد پایعبیر و عنبر با بوی این ندارد تاب
ببوی و گونه گل هست خاک روی چمنببوی عنبر ناب و بگونه گل ناب
شکفته گشت بباغ اندرون بنفشه و گلببوستان شده آب غدیر همچو گلاب
ز ژاله لاله چو لؤلؤ شده رفیق عقیقنوای صلصل و بلبل چو چنک و تار و رباب
خروش رعد بابر اندرون چو ناله دعدفروغ لاله بجوی اندرون چو روی رباب
ز ابر گشته بکردار روی و شی خاکز باد گشته بکردار موی زنگی آب
میان بستان نرگس بیاد میر خطیربجام سیمین اندر فکنده زرد شراب
ابوالمظفر سرخاب کو بتیغ کبوددل سیاه بد اندیش کرده پر ز ذباب
گناه دشمن بگذارد از کرم بعفوخطای دوست بپوشد ز مرد می بصواب
دهنده سائل خواهنده را هزار عطادهنده سائل پرسنده را هزار جواب
بجای قدرش گردون بود بجای سریربجای دستش دریا بود بجای سراب
مخالفان را بر تن بود همیشه جربموافقان را پر زر از او همیشه جراب
بگیتی اندر داد آنچنان بگسترده استگه کرده یزدان ایمن روان او ز عقاب
چنانکه میش کند بچه در نشیمن شیرچنانکه کبک نهد خایه در کنام عقاب
بداد کرد همه شهرهای شاه آبادبجود کرد همه گنجهای خویش خراب
چه سنگ باشد با تیغ تیز او چه پرندچه زر باشد با دست راد او چه تراب
کسی که راست زند دست در کتاب ثناشبروز حشر دهندش بدست راست کتاب
خمار باشد بهر عدوی او ز نبیذچو دود باشد بهر حسود او ز کباب
ز تاب تیغش جان عدو بفرسایدچنانکه کتان فرسوده گردد از مهتاب
خدای گوئی از دوستان او برداشتبدان سرای عذاب و بدین سرای حساب
ز طبع حاسد او رتفه از نهیب شکیبتن مخالف او گشته از عذاب مذاب
همیشه باد دل و طبع این رفیق نهیبهمیشه باد تن و جان آن عدیل عذاب
کسی که طالع گیرد نبرد خصمان راکند ز روی چو روی مخالفان صلا
بمگر که سوختن آتش ز تیغ او آموختچنانکه رادی آموخت از دو کفش آب
چنانکه خاک بحلمش نسب کند بدرنکچنانکه باد بطبعش نسب کند بشتاب
بکاه ماند بدخواه و خشم او بشمالبدیو ماند بدساز و خشت او بشهاب
بروی خوبتر است از مه دو هفته بشببلفظ نوشتر است از شراب وقت شباب
گه بهار ز خلقش برد نسیم صباگه خزان ز نوالش برد سرشک سحاب
چنان خوش آید آواز سائلانش بگوشکه گوش عاشق میخواره را خروش رباب
خراب گردد پیش سنان او خارهسراب باشد پیش بنان او دریاب
سرای پرده جاه و جلال او را کردهمی ز مدت گیتی هماره چرخ طناب
همیشه تا تن سیماب و چشمه خورشیدیکی بلرزد و دیگر فروغ دارد و تاب
دل موالی رخشان چو تافته خورشیدتن حسودش لرزان ز بیم چون سیماب