بخش ۲۸ - الحکایة فی کمال العشق و التوحید
بود یک پروانه شوریده حالجان شیرین کرده بر آتش حلال
دید شمعی راکه با صد سوز ودرداشک گلگون میرود بر روی زرد
غیرتش بگرفت دامن،مردوارچرخ میزد گرد آتش بیقرار
گفت باشمع :ای اسیر درد و داغتا چه گم کردی که جویی با چراغ؟
ماتمی داری که هرشب تابروزاشک باری در میان تاب و سوز؟
خوش خوشی در گریه شمع اشکبارگفت با پروانه زار و نزار:
شور شیرین طاقتم را کرد طاقغصه دارم در دل از درد فراق
دورم ازشیرین خود،فرهادوارجان شیرین میدهم در هجر یار
این چراغ ازبهر آن دارم که منیار خود میجویم از هر انجمن
یا بشیرینم رساند، بی ندمیا بسوزاند مرا سر تا قدم
شاهد شیرین ندارم در کنارشمع بی شاهد نمیآید بکار
در زیانم زین وجود خویشتنمیگدازم بهر سود خویشتن
شمع مومین دل چو صاحب دردبوداز دمش پروانه را مستی فزود
در کمال شوق وشورش بی قرارخویشتن را زد بر آتش مردوار
خسته دل پروانه صاحب جرم بودآتش از جرمش دمی برکرد دود
ساعتی بگرفت تنگش در کنارعاقبت پروانه شد همرنگ یار
آتش سوزنده چون بر زد علممحو شد پروانه از سر تا قدم
کثرت پروانه فانی شد تماموحدت مطلق عیان شد والسلام