بخش ۱۲ - حکایت
خارپشتی بد میان کوهسارخویشتن را کرده پنهان زیر خار
در گریبان برده سر فارغ ز خلقهم ز خارخویش خود را کرده دلق
در میان سنگلاخی تشنه لبوز کمال تشنگی در عین تب
رو به جائع میان کوه و دشتاز برای طعمه ای میک رد گشت
میدوید از حیله هر سو جانورناگهش بر خار پشت آمد گذر
بر سرش کرد از حیل بولی روانخار پشتک را بباران شد گمان
خسته را از تشنگی لب خشک بودبهر باران سر برون آورد زود
جنبشش را دید روبه،شاد شددر زمانش طعمه کرد،آزاد شد
خویشتن بنمود جان بر باد داداز طریق خودنمائی، داد! داد!
خودنمایی کار مرد راه نیستخودنما از درد دین آگاه نیست