بخش ۱۰ - فی معرفة العجب و الکبر و الحرص
یک صفت عجب آمد این اماره رابوالعجب عفریت مردم خواره را
عجب چبود؟آنکه نفس شوم کیدخویشتن فایق نهد بر عمر و زید
وز خود اندر خویشتن دارد نظرزان سبب کز مرگ باشد بی خبر
عجب را جنبش ز امداد هواستمرد معجب دشمن خاص خداست
زین صفت آمد تکبر در وجودهم چنان کز آتش سوزنده دود
عجب در باطن بود مخفی ازانکبر ظاهر میک ند بر مردمان
کبر باشد فوقیت بر دیگریهر کراکین وصف شد، باشد خری
وصف کبر آخر پلنگان را بوداین صفت حاشا که انسان را بود
ای پلنگ خسته کرده جسم و جاناز کمیز موش خاسر باش،هان!
چون پلنگت خسته کرد،ای خرده دانبر تو شاشد موش میشوم آن زمان
خود کمیز موش نبود جز حسدیاد دار این نکته گرداری خرد
از تکبر حرص شوم آید پدیدحرص در معنی بود موش پلید
جان نخواهی بردن،ای بس ناتمامگر همه شیر ژیانی، والسلام