بخش ۸ - در ایلچی فرستادن کمخا و باج از صوف و سقرلاط طلب کردن
چنین گفت ابیاری خسرویکه بشنو سخن چون تو شاه نوی
بسرپوش گفتند چیزی برازنباید کشیدن چو میرز دراز
بباید فرستادن ایلچی برونباید نهاد این حدیثش برو
طلب کردن از صوف و ارمک خراجگرفتن بضرب از سقرلاط باج
سری گر برآید رجیب خلافتوهم دزد و دشمن بکین برشکاف
پسند آمدش اینسخن زود و گفتکه با جبه اش خرمی باد جفت
قبائی بایلچیگری خواستندبنوروزی و چمته آراستند
فرستاده شد بهر تحصیل مالبنزدیک صوف از برای منال
یکی میشد آهسته ایلچی براهبدو کرد مدفون یزدی نگاه
چرا گفت نی چست تر میدویببالای حجله مگر میروی
زقبرس بسوی خطاروی کردبدش ابلقی پوستین ره بورد
بمان ایلچی رخت اینجا براهشنو قصه صوف و آن بارگاه