بخش ۶ - در آگاه شدن کمخا از مخالفت آن رختها و بخود پیچیدن
کلاهی دو گوشی زناگه بگوشستاده همی بود آنجا خموش
ازان رختها این حکایت شنیدسراسر ازیشان سخنها کشید
شد آنجمله را کرد صاحب وقوفکه خواهند شاهی سپردن بصوف
باردوی کمخا در آمد چو گردفراویز وار اینخبر پهن کرد
بکمخا چو روشن شد اینشرح حالبرآمد زغم سرخ و گلگون و آل
بکمسان ونخ گفت این طرفه ترکه از یک گریبان بر آید دوسر
هزارش سرار صوف بالا بوددرازی او همچو پهنا بود
بدامان جاهم نخواهد رسیدمن آنکس که این بندک آنجا کشید
نمدسان بمالم کنم تخته بندستاده جل از وی بمانم نژند
بوی آتش از قرمزی در زنمبلادش چو پنبه بهم برزنم
کسی کوکه گوید بآن ناشناسبهر کس پلاس و بماهم پلاس
به پیری چنین داغ میری نگرکه پشمینه پوشی بود تا جور