شمارهٔ ۶
فارغی ای جیب اطلس کز برت کیف عبیرناکه انگیز دغباری چون زمیدان گرد کرد
ار خشم رخت زنان میبرد در تالان مغلو ز سر غیرت نظر در بقچه اش میکرد کرد
هر توانگر کوشکم بگزید بر سنجاب دیچون بمرد آن پنبه دزد پاچه در نامرد مرد
جبه از پنبه و صوف و سقرلاط و برکهر که دارد در زمستان جان ز دست برد
دل زرخت زخم خورده داشت خود دردی کهندر لباسم باز روغن ریخت با آن درد درد