گنج

شمارهٔ ۶۳ - شیخ سعدی فرماید

۹ بیت
دوش بی روی تو آتش بسرم بر میشدآبم از دیده همیرفت و زمین ترمیشد
در جواب او
جیب اطلس چو پر از کشمه عنبر میشدجامها جمله ازان نفحه معطر میشد
سحر آشفته چو برخاستم از جامه خوابجامه میجستم و دستار بهم بر میشد
در عروس تتق حجله نظر میکردمپیش چشمم در و دیوار مصور میشد
علم زر بسر آنروز که دستار نموددید دل کش خرد و صبر در آنسر میشد
سوخته جبه شب برد وبمن گفت صباحدوش بی روی تو آتش بسرم بر میشد
از سرم فوطه جدا مانده و بادم زده بودوز دماغ آب همی رفت و زمین تر میشد
دیدم ایجامه سحر کوی گریبان تراسینه از مهر تو چون صبح منور میشد
ورق اطلس و والای تو دیدم قاریپیش او دفتر گل جمله مبتر میشد