شمارهٔ ۶۱ - مولانا حافظ فرماید
آنانکه خاکرا بنظر کیمیا کنندآیا بود که گوشی چشمی بما کنند
در جواب او
دستار هر دو روز همان به که وا کنندچندین گره بعقد شاید رها کنند
رختی که میخری بستان زود ز آشنااهل نظر معامله با آشنا کنند
تشریفها ببقچه و محفل پر از غریوتا آنزمان که پرده بر افتد چها کنند
حیران گویهای زر جیب سفله اندآنانکه خاکرا بنظر کیمیا کنند
چون مخفی است انچه درین جیب اطلس استهر کس حکایتی بتصور چرا کنند
جامه بران چو وصله زعین البقر برندآیا بود که گوشه چشمی بما کنند
دردی ز زخم جامه که بر تن رسیده استزابیاری طبیبیش آخر دوا کنند
چون خرقه را زوصل عصائی گزیر نیستآن به که کار خرقه رها باعصا کنند
مدح قماش قلب هم از تاجران شنوصاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
قاری چه شد بشال سقرلاط اگر بدیدشاهان که التفات بحال گدا کنند