شمارهٔ ۱۲ - خواجه حافظ فرماید
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت
در جواب او
مرا اگر چه ببسترلت کتان انداختز روی صوف نظر بر نمیتوان انداخت
زخرمی که در آمد بسایه فرجیقباکله نه عجب گربر آسمان انداخت
بزیر تیغ چو سنجابرا بدید اطلسنمود یاری و خود را بروی آن انداخت
نبود شرب مجرح که بود زیر افکنزمانه طرح نهالی نه این زمان انداخت
بحلقه زکمر بود در میان رمزیقبا حدیث فسن چست در میان انداخت
ببر گرفته ام این جامه کهن چه کنمنصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت
چه غلغلست که قاری بچرخ ابریشمبمدح تافته و شرب در جهان انداخت