گنج

شمارهٔ ۹ - اوحدی فرماید

۳۳ بیت
سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار
در جواب او
چند ار اندیشه فش ودستاراین فرو پیچ و آن دگر بگذار
نیست جز بور یا بخانه مرا(لیس فی الدار غیره دیار)
رخت بر پنبه موسم گرما(وقنا ربنا عذاب النار)
نوکری کوکه موزه ام بکشدکو غلامی که گیردم دستار
شو فرو در دواج و سر در جیببرشده (بالعشی و الابکار)
فکر کن جبه زمستان راپنبه غفلتت ز گوش برآر
مصرف رخت گشته نقدم و جنسرشته جامه بوده پودم و تار
از خطوط لباس مخفی ماستاین سواد بیاض لیل و نهار
بکتان و شمط بر افرازیمعلم از بام این کبود حصار
وز دمشقی عمامه بربائیمافسر از فرق گنبد دوار
چند در فکر جامه سر در جیبتا بکی ماندن به بند ازار
جز برخت نفیس در محفلنتوان شد بصدر صفه بار
شخص را پاکی آورد حمامجامه را نازکی دهد آهار
مخفی خورد چشم بر قدمننرسانید جامه هموار
همچو ابنای روزگار او نیزتنگ چشمی خویش کرد اظهار
نو بپوشیم و آنزمان بخشیمکهنه پار و خرقه پیرار
نه عجب نقره و طلا بکمرنیست جای تامل بسیار
در جهان هر فراخ چنبر هستصاحب مال و درهم و دینار
ای که هستی نیازمند برهپوستین بره نکو ببر آر
گوی لولو بجامه کمخادانهای عرق بروی نگار
رخت والا و سوزن سرتیزخار باگل بهم بود ناچار
آفتابیست اطلس گلگونبخیهارا بر او چو ذره شمار
ساعد آستین اطلس راکه سجیف خشیشی است سوار
گاه بر اسب ابلق سنجابروی صوف مربع است سوار
ای چو چکمه دوروبسان شریتترک نرمادگی بگوزنهار
غیر نعلین و گیوه و موزهغیر مسحی و کفش و پای اوزار
بنما در بساط فرش رخوت؟سالکان مسالک اطوار
از گل شرب و لاله والاگلستانیست کلبه تجار
جبه بی پیرهن بدان ماندکه بپوشی قبای بی شلوار
اینمقالت دراز چون کرباسچند باید کشید دست بدار
خود چولازم بود بگوقاریجامه دوختن بقد منار