گنج

شمارهٔ ۸ - اسرار ابریشم

۳۲ بیت
نرم دست گلی زصوف کیاغنچه سان گشت در قبا پیدا
با یکی دایه بالباس کفنناتوان و ضعیف و بی سر و پا
همچو آدم که برگ بودش رختچون برون شد زجنه الماوا
پرده واری جو عنکبوت تنیدسخن از پرده میکنم املا
که در آمد بجامه اطلسکه بر آمد بشیوه والا
گاه دیبای هفت رنک نمودکاه در جلوه آمد از کمخا
یکزمان در خیال تشریفییکزمان مانده در به بند قبا
یکزمان بحر پر زموج چو حبرگاه کوه ثبات چون خارا
گه عیان شد بخلعت دکلهگه نهان شد بجار قب طلا
گاه شد آشکاره که ظاهردر لباس محرمات عبا
رفته یک لحظه در قبای قصبکرده در صوفیان نظر بصفا
گاه در اطلس خطائی دمزده از نقش و فکرهای خطا
هم زقاف قماش آن کشورصورت خود نموده چون عنقا
گه برنک قطیفه اخضربنموده چو سبزه در صحرا
گه زاسکندری شده سلطانگه زخارائی آمده دارا
یکزمان نرمدست گشت و حریریکزمان تافته شد و والا
گه حصیری کشاد و صندل بافگاه ترغوو قیف ولا کمخا
گاه در کردن حریر برانزه مفتول کشف و بوسه ربا
گاه همچون خشیشی مواجبمثال ستارگان سما
گاه در اطلس کلاه زدهلاف ترک دو کوشی دو سرا
گاه دررنک قرمزی چون مهرتافته بر جهان و مافیها
گاه در چشمهای عین بقرشده با سحر سامری یکجا
گاه در(کنت کنز مخفیا)شده مفتون و بد دل و شیدا
گاه در جامه رنگ آل نمودتا شود مقترن بآل عبا
رمز بود این قزی که قاری بافتبر تو پوشیده گر بود آنها
سخنم در لباس معرفتستنیست مقصودم اطلس و دیبا
ان گل ابریشمست یعنی عشقغرضم برگ توت هم زگیا
ترکهای کلاه توحیدستبر سر فرد فرد از اشیا
وان کفن پیله زو غرض عقلستکه بخود در تند ز چون و چرا
دایه انسان که بافت این تازهتار و پود همه یک از مبدا
زین همه جامهاست مظهر حقبرتن هریکی شده پیدا
بافتم من پلاسی از موئیورنه این رشته نیست جز یکتا