شمارهٔ ۴ - در آگاهی یافتن لشکر موئینه از محاصره کتان
وشق بکیش چو این قصه گفت گرمانهزخشم بر تن وی موی گشت چون خنجر
بطیره گفت کتان کرده است این خنکیمنش زهم بدرم تا شود هباوهدر
که باشد او بجهان باردلت انبانیکه دستمال زن و مرد هر دو شد یکسر
کسی کجاست بگوید بآن چنان تن سستکری نهاده برو پیش هر کسی شده تر
که ای کتان زچه در پوستین موئینهزسردی افتی آخر برو حصیر مدر
نمانده تاب مراو را وزین نمط بابردشویم دست و یقه سال و ماه باصرصر
زکیش ماست که پرتیرترکش جوزاستزآس ماست که شد آسمان بمه انور
سزد زوصله مازیب و زینت شاهانکه هست صندلی و تختمان مکان و مقر
مگر به بیشه کت شیر در نهالی نیستکه چون پلنگ بما گشته اند خشم آور
دریم رخت حریر و لباس خاراشانبضرب نیره قندس بحرب زیر و زبر
یکی دواند بکامو که زود بشتابیچه گر به شانه کنی مو چه گر کلت بر سر
ز آستین نمد نیز برتراشیدندیکی کلاه که جاسوسشان بود به خبر