گنج

شمارهٔ ۳ - آغاز داستان

۲۰ بیت
بهار آمد و کتان بجنک مویئنهکشید از سپه خویشتن تمام حشر
نوشت نامه باتباع خویشتن مخفیکه رخت حزم بپوشید هان زهر کشور
که پوست پوش ددی چند بهر کینه مادوان بدامن خارای کوه بسته کمر
فتاده از یقه واپس قفاخور همه خلقبزیر جامیها دائما یکی بزبر
وجودما که چو تا رقصب ضعیف شدهفکنده دور زاطلس رخان والابر
اگر باسم کفن زنده مان بگور کنندهزار بار به ازدوری از بر دلبر
بغیر روسی و کتان ورختهای نفیسچه چیز همره او شد بگور تا محشر
قسم بداد بسی پاره در زبان شمطکه گرعزا بودت پیش زین غزامگذر
نرفته است چو در جامه شان زما اشنانعجب مدار که شویندمان بخواری سر
زکیسه همه را کرد کیسها فربهزصاحبی همه را ساخت صاحب زیور
زروم و چین و خطا و بلاد هندستانقماشهای عجب آمدند جمله بدر
علم بدوش و میان بندها برآوردهزبیتشان همگی جامهای فتح ببر
نشسته بر فرس صندلی یکی چون خانیکی برابرش مفرش سوار چون قیصر
یکی زشیب دمشقیش گر ز چون قارنیکیش تیغ زترک کلاه چون نوذر
یکی زره ببراز تسملو در افکندهیک از قواره جیبش به پیش روی سپر
زعقدهای سپیچ بهاری و سالوعمودها همه افراشتند در کروفر
فکنده تیر خصومت در آنمیانه گزیبدست کرده کتکها زکاستر اکثر
چماق سوزن سرکوبشان زند روسیچوکار او فتدش با چهارگز معجر
سپید روی شدند آنهمه زچشم آویزکه بود او بمیانشان سیاهی لشکر
نبود ایلچی ایشان بغیر نوروزیکه بردنامه بایشان رساند باز خبر