گنج

شمارهٔ ۱۳ - شیخ سعدی فرماید

۱۵ بیت
بس بگردید و بگردد روزگاردل بدنیا در نبندد هوشیار
در جواب او
بس بپوشید و بپوشد روزگارخلق را رخت زمستان وبهار
حال برتنگی بگفتم شمهجستمش سر رشته ز آغاز کار
کای که وقتی پنبه بودی در کتووقت دیگر ریسمان بودی و تار
مدتی جولاهه دربارت کشیدعاقبت کرباس گشتی توله دار
عاقبت تا جامه در برها شدیگه قباگه پیرهن گاهی ازار
نی نوی بینی بحال خویشتننی بماند کهنگی هم برقرار
این که درد کانها آورده اندصوف و طاقین مربع بیشمار
نرمدست وقطی وخاراو حبربرد و ابیاری ومخفی آشکار
تا بدانند این خداوندان رختکز لباس وجامه شان هست اعتبار
آدمی را باید ارمک بر بدنورنه جل بر پشت خود دارد حمار
هست زیلو در بساط و بوریاجای گل گل باش جای خار خار
تا بود والای کلگون شفقشقه چتر سپهر زرنگار
قاری از این حلهای معنویباد بر خور داردوش روزگار