بخش ۱
چنین گوید غلام تو جلایرکه من رفتم ز شَرّا تا ملایر
بدیدم جملگی شهزادگان راهمه سرو سهی آزادگان را
ندیدم مثل شهزاده محمدکه یزدان حافظش بادا ز هر بد
به نستعلیق مثل میرعماد استشکسته خطش از درویش یاد است
به نقاشی بود مانند مانیندارد در هنرها هیچ ثانی
مهندس باشد و سرباز و جنگیزبانها داند از لفظ فرنگی
تن و توشش، تن و توش تهمتندل و دستش بود دارا و بهمن
نه مثلش عالم علم و ادب هستنه منشی مثل او اندر عرب هست
نه رستم مثل او شیرین سوارستنه نیرم هم چو او در کارزارست
نه یک تیرش خطا آید به آماجنه بر خاک افتد اندر وقت قیقاج
جریدش صاعقهای پر زور و تند استکه مثل توپ هفتاد و دو پوند است
جلایر زان جرید بسیار خَوردهز خون روی زمین را لعل کرده
پر از خون چکمهها از پا کشیدهتفقدها از آن شهزاده دیده
بروجرد و نهاوند و ملایرهمه جا بوده در خدمت، جلایر
پلوهای بروجرد و نهاوندیخ و مشک و گلاب و شربت قند
خورشهای ترش مازندرانیکباب و قلیه و ساک و بورانی
قطاب و قرص و نقل و آبدنداننزاکت های نغز باب دندان
مرباهای بالنگ و به و سیبگرفته از گلاب و قند ترکیب
همه از دولت شهزاده دیدهبه کام دل چمنها را چریده
جلایر نوکر اخلاص کیش استبه خدمت از همه خدام پیش است
شب و روز در حضور شاهزادهکمر بسته، به خدمت ایستاده
شکار کبک و آهو روز رفتهکشیک چی بوده شب را هم نخفته
به هر جا بوده نهر غرقگاهیبلا گردان شده بهر سپاهی
به جوی افتاده و از جون گذشتهچو گیو از لُجّهٔ جیحون گذشته
زمستانش گل و لای و لجنهابه جای خز و سنجاب و کجنها
چقر کوبان به هر سو اسب راندهمعلق خورده زیر برف مانده
ملکزاده از آن اوضاع و اطوارتعجب کرده و خندیده بسیار
جلایر جان دهد در راه آقاچه پروا دارد از سرما و گرما!
همان وقتی که اندر جورقان بودبه خدمت روز و شب بسته میان بود
سه الف از مال مردم اخذ کردهبه شهزاده همهش را عرض کرده
سپرده جمله بر صندوق خانهگرفته قبض تحویل از خزانه
قلمرو را جلایر در کف آوردنه پنداری که سعی آصف آورد
نفاق اندر میان شهر انداختکلانتر را به بند قهر انداخت
کلانتر نیمه شب از شهر بگریختاساس دولت طهماسبی ریخت
جلایر در تفتن نابلد نیستتفتن پارهای اوقات بد نیست
متاع رایجِ اینجا نفاق استنه آذربایجان، اینجا عراق است
جلایر، زاده طهماس خان استنشیمن کرده اندر اصفهان است
هنرها در جوانی کسب کردهبسی مشق تفنگ و اسب کرده
سفرها کرده در دریا و خشکینشسته روی اسب و توی کشتی
نکرده یاد اقوام خراسانز کف مال پدر را داده آسان
ز مادر چند پاره سنگ ماندهکه چون از زندگی دلتنگ مانده
به نازل قیمتی بیع و شرا شدهمه خرج و خوراک بچهها شد
کنون دیگر نماند از مال دنیابه دست او مگر یک جفت و یک تا
بلی! خالی نباشد از کمالیکه گاهی عرضه دارد حسب حالی
جلایر دیده در طی رسایلفتاوی مجتهدها در مسایل
تمامی حیلههای شرع داندبه دعوی و دَرَکها درنماند
به هر مجلس که آید بی توقفکند در علمها دخل و تصرف
به استنجا و حیض و استحاضهکنند از وی زن و مرد استفاضه
جلایر کاتب مطلبنگاری استمحرر کهنهٔ سررشتهداری است
شب مهتاب کاغذها نویسدغلط هر جا شود فیالفور لیسد
قلم بر دست و عینک بر دماغشرقم بر روی زانو بی چراغش
قُراقِر در شکم از شدت جوعبه سر سودای نظم امر مرجوع
شب دیجان بدین سان روز کردهخَیو بر ریش پالان دوز کرده
چو پیدا شد به مشرق روشنائیبخورده شیر گوسفندان دائی
دعا بر دولت شهزاده کردههر آنچه بود و نیست آماده کرده