شمارهٔ ۸ - در تهنیت یکی از فتوحات ولی عهد در جنگ روس
خواب بس ای بخت خفته شب به سر آمدخیز که صبح است و آفتاب برآمد
خسرو انجم که دی بسیج سفر کرداینک امروز باز از سفر آمد
آینه عالم ار به زنگ فرو رفتباز فروزان ز صیقل سحر آمد
دیده ز خواب و خمار شوی که گوئیدولت بیدارم این زمان به سر آمد
در بگشا، پرده بر فراز که اینکحلقه به جنبش فتاد و بانگ در آمد
بار دگر آن به خشم رفته ما رابر سر بیمار خود مگر گذر آمد
از بر ما برگرفت و محنت ما خواستفضل خدا بین که باز چون به بر آمد
شرم کنم گر کنم نثار رهش جانزان که به غایت حقیر و مختصر آمد
شکر قدومش بگو، نه شکوه جورشجورش اگرچه فزون ز حد و مر آمد
خواست که با ما کند ز بد بتر امادر نظر ما ز خوب، خوب تر آمد
جور خوش آید از آن که در چمن حسنسرو قدش هم ز ناز بارور آمد
سرو که آزاد و بی ثمر بود از چهسوری و نسرین و سنبلش ثمر آمد
خود ملک است آن پسر به صورت انسانیا پری اندر شمایل بشر آمد
زان لب و دندان به حیرتم که تو گوئیحقه مرجان و رشته گهر آمد
تا لب شیرین به گفتگو نه گشایدکی شکر از لعل و گل ز گلشکر آمد؟
زنده شود جان از او چنان که مگر بازمعجز دیگر زعیسی دگر آمد
خاصه چو ناگه ز در، درآید و گوید:مژده بده کز قدوم شه خبر آمد
خیز و به درگاه شه شتاب که اینکشاه بر اورنگ بارگاه برآمد
خسرو غازی ابوالمظفر عباسآمد و با فتح و نصرت و ظفر آمد
آن که مگر برق تیغ اوست که هر جاخرمنی از کفر دید شعله ور آمد
وان که مگر باغ لطف اوست که هر جاساحتی از صدق یافت جلوه گر آمد
صید شهان جمله وحش و طیر بود، لیکصید شه ماست هرچه شیر نر آمد
گرچه شکارش بهانه بود ولیکندر همه جا این حدیث مشتهر آمد
کز حد مسقو قرال روس به ناگاهرو به ولایات لیسه و خزر آمد
وز حد تفلیس لشکری به تغلبزی سپه ایروان به شور و شرآمد
شه چو شنید این سخن به صید برون تاختتا به سر آن گروه بد سیر آمد
پس خبر آمد به شاه روس که اینکموکب شه هم چو سیل منحدر آمد
چاره ندید او جز آن که باز به مسقوراند و به حیلت ز راه صلح در آمد
لشکر تفلیس و گنجه نیز به ناچارجانب بنگاه خویش پی سپر آمد
جمله به عذر از خطای خویش که ما رادیو بدین کار زشت راه بر آمد
ورنه کفی خاک و مشتی از خس و خاشاکسیل دمان را چرا به رهگذر آمد
الغرض از عزم شه چو لشکر دشمنجمله به سان جراد منتشر آمد
شاه به بخشود و گفت جرم عدو نیزچون طلبد زینهار مغتفر آمد
لیک قضا و قدر چو چشم به راهندتا چه صلاح ملیک مقتدر آمد
صاحب روس اندران کریوه وطن ساختکش سر شیطان شکوفه شجر آمد
زین طمع او را که عهد شاهان بشکستنفع نیامد که سر به سر ضرر آمد
خواست که سود آورد ازین سفر امامرگ همی سود او ازین سفر آمد
عهد شکن کام دل نیابد هرگزگرچه خداوند حشمت و حشر آمد
دادگرا آن یگانه گوهر رخشانچیست که هم تیغ تیز و هم سپر آمد
گر سپر دین نه تیغ تست پس از چهدر کف تست آن که کف من کفر آمد
تیغ تو روز جهاد کافر تیغ استلیک به گاه حفاظ دین سپر آمد
شمس فلک مدرک قمر نبود لیکرای تو شمسی که مدرک قمر آمد
نور خور از روی ماه تست و گرنهمه زچه رو عاریت سنان زخور آمد
گرچه ز بخت تو خصم خام طمع رادولت ایام زندگی به سر آمد
لیک ز روس ایمنی مجوی که دشمنهر چه بود خرد تر بزرگ تر آمد
چند هزاران خیل و حشم راگم شده کوار شماره یک نفر آمد
آتش اگر خفت بس بود که چو برخاستباز نسیمی ز جا به شعله در آمد
کشور ما بین اگرچه حاکم پیشینکرد بد امروز خوب در نظر آمد
گر پدر پخته از حکومت ما رفتاز پس او خام قلتبان پسر آمد
دشمن همسایه وانگهی شده نزدیکچون دو مصارع که دست در کمر آ مد
فرصت جوید نه صلح و شاه جهان راکاری در پیش سخت و پر خطر آمد
زان که هم اسباب صلح باید و هم جنگجمع دو ضد کار چون تو پر هنر آمد
ورنه، نه باور کند خرد که به یک جاماء معین جفت نار مستعر آمد
جز تو که داند که کار دولت و دین رااز چه رسد نفع و از کجا ضرر آمد
ژاژ طبیبان بی خرد مشنو زانکفکر همین کار علت سهر آمد
خاصه به وقتی چنین از دل و دستتمخزن گیتی تهی ز سیم و زر آمد
عالم در خواب و شاه عالم بیداریاور و یارش خدای دادگر آمد
جان و سر عالمی به عدل و به انصافشاه چنین را فدای جان و سر آمد
دادگرا دور از آستان تو یک چنددر سقرم هم چو عاصیان مقر آمد
ترسم کآرد ملال شرح غم ارنهشرح دهم هر چه زین غمم به سرآمد
تا تو برفتی به جای خوان نوالتما حضرم جمله پاره جگر آمد
گرچه برای من و عدوی من امسالاز تو همه بیم و ضرب و سیم و زر آمد
لیک مرا ضرب و بیم و سیم و زر از توجمله به یک طرز و طور در نظر آمد
زان که ترا خواهم و هران چه تو خواهیغایت آمال منش بر اثر آمد
دور ز بزم تو لطف خازن خلدمسخت تر از عنف مالک سقر آمد
آن توئی ای پادشاه بس که ز دستتتلخی حنظل حلاوت شکر آمد
ورنه ز هر کس که جز تو باشد باللهشهد به کامم ز زهر تلخ تر آمد
افسر اگر بر سرم نهند تو گوئیبر سرم از دهر دهره و تبر آمد
خواب و نه بر خاک آستان توام سرچشم کجا آشنا به نیشتر آمد
ریزه خور خوان تست این که پس از توماحضرش جمله پاره جگر آمد
شکر خدا را که زنده ماندم چندانکخاک درت باز سرمه بصر آمد
شرط حیات رهی دعای تو باشدگرچه دعای شریطه مختصر آمد