گنج

شمارهٔ ۴ - خطاب به نایب السلطنه

امروز که با شاه جهان ماه جهان استروز رمضان نیست که رو بر رمضان است
ما را به دو ماه است درین فصل سرو کارکاین کاهش جان آمد و آن خواهش جان است
هر جا که بود عیش و طرب پیرو این استهر جا که بود رنج و تعب همره آن است
زین زمزمه نغز و مقامات حزین استزان همهمه مرگ و مناجات و اذان است
در سال نو از ماه نو ای شاه جهان خواهجامی که به از کوثر و تسنیم جنان است
حالی که جهان جمله جوان گشت عجب نیستپیر ار نخورد باده ولی شاه جوان است
گویند طبیبان که ترا خاصه درین فصلزین روزه سی روزه گزند دل و جان است
از باده بود سود و نهد روی به بهبودرنجی که کنون از سهر و از یرقان است
مفتی چه دهد فتوی و قاضی چه دهد حکمگر خود گنهی هست نه بر شاه جهان است
آن کیست که شب را تو اگر گوئی روز استگوید نه چنین است و نگوید که چنان است
جز بنده که گر مورد الطاف تو باشدیا عرضه قهر تو به یک سیرت و سان است
من بنده عیان گویمت این راز اگرچهچندی است که راز تو ز من بنده نهان است
کاین جنگ و جدالی که تو در خاطر داریکاری است که بس عمده و دشوار و گران است
وبن خیل و سپاهی که ترا باشد امروزبا طایفه روس کجا تاب و توان است؟
امسال سه سال است که این خیل و حشم رانه جیره و نه جامه و نه مشق و نه سان است
وان غله که گیرند به تنخواه مواجبدر وزن سبک باشد و در نرخ گران است
سرباز به مشق است و نظام ار نه سپاهیاز فعله و حمال و خرک دار و شبان است
امروز ترا دیدن سان لازم و واجبنه حسن فرامرز و جمال رمضان است
از تیر و کمان گوی نه زان قامت و ابرویکاین راست چو تیر آمد وان خم چو کمان است
گر در دو جهان کام دل و راحت جان استمن وصل تو جویم که به از هر دو جهان است
فلسی نخرم عشوه این جا که پدید ستباور نکنم وعده آن جا که نهان است
گویند که آن بارگه عز و نشاط استنامند که این کارگه ذل و هوان است
این جا که پدید است بدیدیم چنین استآن جا که نهان است چه دانیم چه سان است؟
من کوی تو جویم که به از عرش برین استمن روی تو بینم که به از باغ جنان است
صیدم کند آن آهوی مشکین که شب و روزدر گلشن روی تو چمان است و چران است
از زلف چو زنجیر تو در بندم ورنهدرهم گسلم گرچه دو صد بند گران است
این طایر قدس ارنه به دامت بودش انسبالله که ز هر جا که جهان است جهان است
در دایره کون و مکان نیست و گر هستدر دام تواش کون و به بام تو مکان است
تا بر سرزلفین تو داریم سر و کارمار ا چه سرو کار به کار دو جهان است
از صوفی و قشری چه نشان است و چه نام استبی پا و سری را که نه نام و نه نشان است
با کشمکش کافر و مومن چه رجوع استبی دین و دلی را که نه این است و نه آن است
در کیش من ایمانی اگر هست به عالمدر کفر سر زلف چو زنجیر بتان است
گر واعظ مسجد به جز این گوید مشنوآن احمق بی چاره چه داند حیوان است
زان سبحه و سجاده مشو غره که زاهدگرگ است و بخواهد که بگویند شبان است
گو: بر سر این کوچه بیا هر که خرد زهدکان زهد فروش این جا بگشاده دهان است
در رسته ما رسم غریبی است که ایمانارزان به فروش آید و انصاف گران است
گر زهد و ورع این بود امروز که او راستحق بر طرف مغ بچه دیر مغان است
او خون دل خم خورد این خون دل خلقباور نتوان کرد که این به تر از آن است
در حضرت شیخ ار نفسی سرد برآرممعذور بدارید که دل در خفقان است
پنهان نخورم باده و پیدا نکنم زهدرندی و هوس ناکی من فاش و عیان است
کوته نظران را چه عجب گر عجب آیدکاین پیر کهن در پی آن تازه جوان است
زنجیر دل اندر کف طفلی است و گرنهدیوان چرا در پی اطفال دوان است
دل کز بر من گم شد و پیدا نشود بازعالم همه دانند که اندر همدان است
پیداتر ازین گر بتوان گفت بگویمتا باز نگوئی تو که : این راز نهان است
گیرم که زیان آیدم از گفتن این رازرسوای غمت را چه غم از سود و زیان است
گر در سر سودای تو بازم سر و جان راسودی اگرم زین سر و جان است همان است
دل باخته ای را که به هر عضو زبانی استخاموش تر از جمله زبان هاش زبان است
من مست تهی دستم و هر کس که چنین استکی در پی مال است و کجا در غم جان است؟
ای آن که به جز من که ز دیدار تو دورمچشم دگران جمله به رویت نگران است
چون است که بد نامی عشق تو درین شهربا ماست و وصل تو به کام دگران است؟
آن جا که چنین است پس این جا نه شگفت استگر نام ز ما کام ز بهمان و فلان است
ز اشرار نرنجیم چو احرار چنین استز اغیار ننالیم چو دلدار چنان است
رفتی تو و بعد از تو ستم ها که به ما رفتگر شرح دهم شرمم ازین کلک و بنان است
این مدبر منحوس که امروز چو کاووسبا تیر و کمان سوی فلک در طیران است
آن زاهد ظالم که به ما زهد فروشدگرگی است که امروز بدین گله شبان است
خود را همه دان دید و مرا هیچ ندان گفتاما نه چنینم من و او هم، نه چنان است
این ها همه بگذار خدا داند کامروزگر تو همه دانی همه کس هیچ ندان است
گر زرق و فسون است مر او راست حق ، امامن بر حقم ار کار به نطق است و بیان است
آن کافر کوفی که مرا صوفی خواندستخود صاحب شغل و عمل شمر و سنان است
بالله که حسینی نبود ورنه درین عصربس شمر و سنان است که با سیف و سنان است
گر نیست حسین اینک فرزند حسین استکز فتنه این فرقه کوفی به فغان است
یک طایفه سادات حسینی را امسالنه خورد و نه خواب است، نه آب است و نه نان است
سی روز بود روزه به هر سال و درین سالروز و شب ما جمله چو روز رمضان است
بردند ز ما هر چه بدیدند و یقین بودخواهند کنون آن چه نداریم و گمان است
گفتند به شاهنشه گیتی که درین مرزگنجی است که صد الف در آن گنج نهان است
و آن گاه به طفلی که ندارد چو الف هیچیک الف نوشتند نه مهلت نه امان است
او بی گنه و قوم گنه کار عظیمنداو بی سپه و خصم سپه دار کلان است
گر گفتن این حرف به شه راز نهان بودبگرفتن این وجه ز ما فاش و عیان است
ای وای بر احوال فقیری که درین ملککارش همه با مصلحت مدعیان است
ای کاش که کذاب و منافق شدمی زانکاین جمله ز صدق دل و تصدیق لسان است
با این همه اینان چه سگند ار نه مرا بیماز جانب خدام ولی عهد زمان است
گر اوست به من دوست ز دشمن نبود باکگر شیر ژیان است و گر پیل دمان است
وراو به پسندد به من این ها را باللهرو به چو شود دشمن من شیر ژیان است
چون خوب و بد من همه با اوست چه گویمکاین خوب ز بهمان شد وان بد ز فلان است
با رغبت او هر چه خزان است بهارستبا رهبت او هر چه بهارست خزان است
گر صرصر قهرش بوزد هستی اعداچون برگ رزان است که بر بادوزان است
ورنه نکشد دیر که در ساغر این قومخون من ماتم زده چون خون رزان است
یارب تو نگه دار وجودش را کامروزدر عالم اگر دادگری هست همان است
یک لحظه معذالله اگر عدلش نبودظلم است که بگرفته کران تا به کران است
شاها تو چه ذاتی که ازین عارضه تودر جمله ممالک چه سخن ها به میان است
بازآی به خرگاه که عالم همه بینندجمشید که باز آمده بر تخت کیان است
گو: هر چه بخواهی تو، به فرمای که ما راچندان که ترا جور و جفا، تاب و توان است
دور از تو و نزدیک به خصم تو بود رنجتا رنج کبد با سهر و با یرقان است