گنج

شمارهٔ ۱۰ - وله ایضاً

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)۲۳ بیت
ای زلف نگار من از بس که پریشانیسرتا به قدم مانا سامان مرا مانی
چون زنگیکی عریان زانو به زنخ بردهدر تابش مهر اندر بنشسته و عریانی
هندو چو سپارد جان در آذرش اندازندتو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوی بیجانی
افعی‌زده را مانی از بس که به‌خود پیچیبا آنکه تو خود از شکل ‌چون افعی پیچانی
افعی به بهار اندر از خاک برآرد سرزآن چهر بهار آیین زین روی گرایانی
بسیار به شب کژدم از لانه برون آیدتو کژدمی و پیوست در روز نمایانی
آن چهره بدین خوبی ‌آشوب جهانستیگویند بهشتی‌هست گر هست همانستی
زی کوی مغان ما راگاهی دو سه می‌بایدوز چنگ مغان ما را جامی دوسه می‌باید
دیوانه و ژولیده آشفته و شوریدهمشتاق نکویان را نامی دو سه می‌باید
زهاد ریایی را انکار بود از میبر گردن این خامان خامی دو سه می‌باید
چشم بد بدخواهان از هرطرفی بازستبر چهر نگار از نیل لامی دو سه می‌باید
در جان و دل و دیده جاکرده خیال دوستآن طایر قدسی را با می دو سه می‌باید
از تاک به خم و زخم در شیشه از آن در جامدوشیزهٔ صهبا را مامی دو سه می‌باید
زلف و خط و‌گیسو را زیب رخ جانان بینوان صبح همایون را شامی دو سه می‌باید
خواهی شودت ای دل کام دو جهان حاصلزی بارگه خسروگامی دو سه می‌باید
شاهی که بر او ختمست آیات جهانداریو آمد به صفت رایش مرآت جهانداری
من بندهٔ خاقانم از دهر نیندیشمتریاق به کف دارم از زهر نیندیشم
گر چرخ زند ناچخ ور دهرکشد خنجراز چرخ نپرهیزم وز دهر نیندیشم
دوشیزهٔ صهبا را من عقد بخواهم بستمهرش همه گر جانست از مهر نیندیشم
گر تیغ کشد خورشید ور قهرکند بهرامزان تیغ نتابم رو زان قهر نیندیشم
شهری به‌خلاف من گر تبغ کشدچون بیدبا حرز ولای آن زان شهر نیندیشم
چون نی ز فلک باکم بادیست کرهٔ خاکمدر بحر زنم غوطه از نهر نیندیشم
شاهی که ولای او داروی غمانستیدست گهر انگیزش آشوب عمانستی