شمارهٔ ۹ - در بعضی از فتوحات شاهزاده شجاعالسلطنه گوید
خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختندهر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند
در هوای مهرگان هنگامه را کردند گرمنوشدارویی برای دفع سرما ساختند
تا شود صادر به هر ملکی مسرت قدسیانز آفتاب و آسمان توقیع و طغرا ساختند
در ترازو از پی سنجیدن وزن نشاطکفهٔ جان را پر از کیل تمنا ساختند
ای عجبتر آنکه بیتأثیر نفس ناطقهآنچه در خورد بهار از صنع والا ساختند
از پی تفریح جانها ساقیان سیمساقبدر ساغر را پر از خورشید صهبا ساختند
یا ید بیضای موسای کلیمالله رامشرق اشراق نور طور سینا ساختند
بهر دفع ساحران غصه و غم گلرخاناز سر زلف سیه ثعبان موسی ساختند
در خط و قد و خد و زلف پریرویان شهرسنبل و سرو و گل و ریحان بویا ساختند
همچو مریخ از هلال تیغ دژخیمان شاهخصم جوزن را به میزان شکل جوزا ساختند
شرزه شیر بیشهٔ مردی شجاعالسلطنهکز هراسش خون خورد ارغنده شیر ارژنه
بوالعجب هنگامه ای خلق جهان آراستندطرفه جشنی جانفزا پیر و جوان آراستند
گر نشد بیتالشرف بیتالهبوط آفتابجشن نوروزی چرا در مهرگان آراستند
تا ز تنشان روح نگریزد ز شادی در عروقرشتهها هر یک ز بهر حبس جان آراستند
جان به تنشان تازه شد از تنگ ظرفی لاجرمجای اول روح را در استخوان آراستند
تا حَمَل را باز نشناسد ز جدی آهوی چرخجشن نوروزی دو مه پیش از کمان آراستند
گر نه افریدون فری بر بیوراسبی، چیره شدمهرگان جشن از چه رو در هر کران آراستند
یا فکند آرش کمانی تیری از آمل به مروکز طرف فرخنده جشنی تیرگان آراستند
یا نه امطار مطر شد بعد چندین سال قحطجشن شایانی به روز مهرگان آراستند
یا مقید ساخت خصم نامقید را ملککز فرح جشنی فره در جاودان آراستند
ابن همان خصمی که مغلوبش ملک زین پیش کردپس خلاصش از پی اظهار عفو خویش کرد
عافیت اکنون چو تیغ شاه عالمگیر شدکان دَدِ پتیارهٔ دیوانه در زنجیر شد
تیغ خونریز ملک از کشتن او عار داشتتا نپنداری که در پاداش او تأخیر شد
گفتهبود اختر شناسش تاج ورخواهی شدنحکم ازین بهتر که تاج تارکش شمشیر شد
خوشهٔ عمرش از آنرو احتراق تیر سوختکاو به برج خوشه زاد و کوکب او تیر شد
نوجوانتر گشت بخت شه به عالم ای شگفتکز مدار مدت او چرخ گردان پیر شد
دید خم خام شه بر یال خود در خواب خصمخم خام اکنون به بند آهنین تعبیر شد
قهر شاه آمد چو یزدان دیر گیر و سخت گیرسخت بگرفتش چهغم گر چند روزی دیر شد
خصم در دل صورت قهر ملک تصویر کردصورتی بیجان بسان صورت تصویر شد
تا ابد تیغ ملک بر فرق اعدا تندباددر ثنای تیغ او تیغ زبانها کند باد
ای پس از داور خداگیهان خدای راستینشاه گردون آستان دارای دریا آستین
قابض ارواح را تیغت بود بئسالبدلواهب نصرت سپاهت را بود نعمالمعین
لفظ شمشیرت نگارند ار به فرق بدسگالارّه بر فرقش نهد دندانهای حرف شین
در رحم گر نام تیغ جانستانت بشنوداز هراس جان به سوی نطفه برگردد جنین
ای که اندر نسبت کاخ رفیعت آمدستپایمال گاو و ماهی پیکر عرش برین
گر شتابد از پی اخبار ماضی توسنتداستان نوح و آدم را نگارد بر سرین
تا بنای آستانت بر زمین شد آسماندر توهّم کز چه ساکن عرش اعظم بر زمین
گر مدد از شاهباز همتت یابد ذنابافکند درکاسهٔ گردون طناطن از طنین
گر به دوزخ جاکند لطف گنهکاران زنندطعنها بر آنکه اندر روضهٔ رضوان مکین
باد یارب بدسگالت اندرین دار سپنجششدر اندر نرد درد و مات در شطرنج رنج
بخل را تنها به به ذلت معن باذل ساختهفتنه را عدالت انوشروان عادل ساخته
تا بخوابد فتنه در عهدت بهخواب نیستیدایهٔ گردون ز مهر و مه جلاجل ساخته
حلقهای نجم را درهم کشیدست آسماناز برای گردن خصمت سلاسل ساخته
بس که از رشک ضمیرت گریه کردست آفتاباشک چشمش رهگذار چرخ را گل ساخته
طعنه بر رایت مگر زد کز مدار آفتابسایر سیاره را قهر تو مایل ساخته
بدسگال اکنون به قانون عرب رفعش رواستکش به فعل بغض تو آفاق فاعل ساخته
لطفت از زهر هلاهل نوش نحل آرد ولیکقهرت از قند مکرر سمّ قاتل ساخته
وانگهی چون تیر رانی درکمان گویند خلقنک عطارد بین به برج قوس منزل ساخته
چون سپر بر سرکشی هنگام کین گویند بدرخویش را بر پیکر خورشید حایل ساخته
رفعت کاخت اگر میدید چرخ چنبریاز ازل در دل نمیآورد فکر برتری
چون زری شبدیز راندی زی خراسان ای ملکگشت ز آهنگت دوتاری دل هراسان ای ملک
هردو را بر تیره دل اندیشهٔ رزمت گذشتنز پی گردنکشی ز اندیشهٔ جان ای ملک
چهرهٔ اقبالشان در ششدر خواری فتادزانکه بودندی حریف آبدندان ای ملک
زان سپس هر یک فرستادند زی خوارزم شاههدیهای وافر و پیک فراوان ای ملک
آن دد ناپاک زاد از هیبتت جان داد از آنکبود در گوشش هنوز افغان افغان ای ملک
زان سپس با چارگرد از خاوران راندی بهقهرزی دز با خزر و مرز زاوه یکران ای ملک
قومی از افغان دون یاری ده خصم زبونبسته با هم از پی کین تو پیمان ای ملک
قصه کوته کشتی از آن ناکسان چندانکه گشتتا دو صد فرسنگ سنگ مرج مرجان ای ملک
لاجرم زآن هردو تاری دل یکی را کرد چرخچون برهمن بستهٔ زنجیر رُهبان ای ملک
بس کن ای قاآنی آخر از ثنای شهریاراز ثنا چون عاجزی برگو دعای شهریار
تا ابد یارب ملک در ملک گیتی شاه بادبر رعیت شاه و بر هر شاه شاهنشاه باد
تا نگردد چار مادر بر عدویش حاملهشوی نه افلاک را زین پس عنن درباه باد
تا قیامت بر لبش از فرط بخشش حرف لانگذرد ور بگذرد با لفظ الاالله باد
گر نیندازد به گردن ماه طوق بندگیشرنج سرطانی ز سرطانش به باد افراه باد
خدمتش را گر عطارد بندد از جوزا کمرخوشهچین خرمنش مهر ار نباشد ماه باد
ور به میزان سعادت زهره سنجد طالعشتا قیامت گاوش اندر خرمن بدخواه باد
گر به خاک آستانش رخ نساید آسمانتا ابد اندام شیرش طعمهٔ روباه باد
بهر خوانش برّه را مریخ اگر بریان کندنیش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه باد
گر کمان خویش را پیشش نیارد مشتریجسمحوتش صید قلاب ستم ناگاه باد
ور زحل در چرخ دولایی ز بهر مطبخشجدی را بریان نسازد دلوش اندر چاه باد
تا قیامت شه مکان برتخت عرش آیین کنادبیریاکردم دعا روحالامین آمین کناد