شمارهٔ ۷۵
ای داور زمین و زمان کز شکوه و فراندر جهان ندیده نظیرت نظر هنوز
الا بر آستان جلال تو آسمانپیش کسی نبسته به خدمت کمر هنوز
در مدح اهل فارس سرودم قصیدهایکز رشک اوست شخص خرد خون جگر هنوز
هم اندر آن قصیده ستودم ترا چنانکاز غیرتست دست حسودان به سر هنوز
داند خدای من که نپرورده باکمالمانند او هزار صدف یک گهر هنوز
وآن دوحهٔ ثنا که برو باد آفرینناورده غیر رنج و عنا برگ و بر هنوز
کردم سؤال خانه و الحق ندیدهاماز این سؤال غیر مذلت اثر هنوز
کردی حوالتم به امیری که مام دهرآزادهای نزاده چو او یک پسر هنوز
لیکن دو هفته بیش کنون کز تغافلشچون بدسگال جاه توام دربدر هنوز
باری گواه باش که جز حرف مدح اونگذشته بر زبانم حرفی دگر هنوز