غزل شمارهٔ ۴۵
تا به شکار رفتهای گشته دلم شکار غمهست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم
گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضماننیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم
تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روانجان و دلم بود نوان از چه ز آه دمبهدم
شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته دلاو ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم
ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلبتا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم
چند قرین نالهای داغ به دل چو لالهایخیزو بده پیالهای تا برهیم ازین نقم
چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روانچند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم
مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز رهاز قمرش بسر کله وز ملکش بهبر خدم