غزل شمارهٔ ۴۴
لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوشآن برد از چشم خواب و این برد از گوش هوش
حسن او دل را بهرقص آرد ولی از راهچشمصوت او جان را به وجد آرد ولی از راه گوش
شوق دیدار نکویش پیر را سازد جوانشور آواز حزینش خام را آرد به جوش
چون به بزم باده برخیزد ز لب آواز اوبانگ چنگ از جام می آید به گوش بادهنوش
ای که گویی گر ننوشد می چسان آید به رقصاو به می حاجت ندارد با دو چشم میفروش
از پس دیوار باغی گر صدایش بشنویمیخوری سوگند کاینک بلبل آمد در خروش
رام شد با آهوی چشمش دل دیوانهامراست بودست اینکه مجنون انس گیرد با وحوش
گر نه یوسف از چه در مصر جمال آمد عزیزورنه داود از چه دارد زلفکان درعپوش
او گر اسماعیل مردم را چرا قربان کندگر خلیل صادقی ای دل درین دعوی بکوش
سرخ زنبوریست لعلش لیک چون زنبور نحلهم زند از نغمه نیش و هم دهد از بوسه نوش
جای دارد گر بترسد زو امیر ملک جمزانکه او از زلف دارد مار ضحاکی به دوش
موی او بر روی او قاآنیا گر بنگریخیره گردی کز چه شیطان چیره آمد بر سروش