غزل شمارهٔ ۴۰
هرکس به هوای جان گرفتارما بی تو ز جان خویش بیزار
جا بی تو کنم به خلد هیهاتدل بیتو نهم به عیش زنهار
جان بیتو به پیکرم بود تنگسر بیتو به گردنم بود بار
دلهای گشاده از غمت تنگجانهای عزیز در رهت خوار
ابروی تو بر سرم کشد تیغمژگان تو بر دلم زند خار
ای تازه جوان که چون جوانیرفتی و نیامدی دگربار
در سایهٔ زلف خط و خالتمانند به شبروان عیار
در هند شنیدهام که طوطیشکر شکنست و سرخ منقار
زانسان که خطت به سایهٔ زلفپیرامن آن لب شکربار
زلفست فراز قدت آریبر سرو بن آشیان کند مار
کویت به نگارخانه مانداز حیرت طالبان دیدار