غزل شمارهٔ ۲۷
لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کندکافرم چنگیز اگر با جیش ترکستان کند
ساز دستان چون نماید شور آوازش به بزمهوش هشیاران رباید تا چه با مستان کند
هم گل بویا بود هم بلبل گویا بودزان گهی دستان کند گه جلوه چون بستان کند
خود بود هشیار و چشمش مست میخواهد به مکرصید هشیاران و مستان هردو زین دستان کند
کودکی شیرین زبانست او که لحن دلکششدایهٔ عیش و طرب را شیر در پستان کند
لالهٔ روی نکویش لال سازد عقل راپس به هر معنی که خواهی بزم لالستان کند
در پس دف چون کند پنهان رخ رخشان خویشماه را ماندکه جا در کفهٔ میزان کند
گرچه میخواهد که حسن خود بپوشاند ولیحس او پیداترست از آنکه او پنهان کند
این که میگویند اسماعیل قربان شد خطاستکاوست اسماعیل و مردم را همی قربان کند
این که می گویند یوسف شد به زندان منکرماو اگر یوسف دل خلق از چه در زندان کند