غزل شمارهٔ ۲۴
دل تو خاره و جسمت حریر را ماندرخت ستاره و زلفت عبیر را ماند
رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازینکه موی یار جوان روی پیر را ماند
چنین که روی تو در شام زلف جلوه کندمسلمست که ماه منیر را ماند
بدین صفت که سر افکنده زلف پیش رختستاده پیش توانگر فقیر را ماند
تو شاه لشکر حسنی و سینه و دل منبه بارگاه تو طبل و نفیر را ماند
چسان ز دست غمت صید دل خلاص شودکه مژههای تو یک جعبه تیر را ماند
سریر عاج که گویند داشت خسرو هندسرین سیمبران آن سریر را ماند
ز خندهٔ گل و از رقص سرو معلومستکه باد صبح به بستان بشیر را ماند
ز بس در آن تن نازک فرو رود انگشتگمان بری که سراپا خمیر را ماند
لطیفههای وی از بس که چرب و شیرینستاگر غلط نکنم شهد و شیر را ماند