گنج

غزل شمارهٔ ۱۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهینیست۱۵ بیت
به چشم من همه آفاق پر کاهی نیستسرم خوشست بحمدالله ار کلاهی نیست
فضای ملک خداوند جایگاه منستمرا از آن چه که در شهر جایگاهی نیست
به‌ غیر رزق مقدر که می‌خورم شب و روزمرا ز ملک جهان بهره جز نگاهی نیست
هرآنچه می‌رسد از غیب می‌نهم به حضورخدای غیب بود حاضر ار گواهی نیست
ورای عالم جانم حواله گاهی هستگرم ز عامل دیوان حواله‌گاهی نیست
حصار عقل مسخر کنم به همت عشقکه زلف و خال نکویان کم از سپاهی نیست
نصیحتی کنمت هرگز از بلا مگریزکه از بلا به جهان امن‌تر پناهی نیست
به گرد صحبت ‌هر دل بگرد و نکته مگیرمحققست که بی‌خاصیت گیاهی نیست
قبول باطنی دوست تا چه فرمایدکه در مخالفت ظاهر اشتباهی نیست
به اختیار نخواهد کسی که زشت شودچو نیک درنگری زشت را گناهی نیست
نه‌ ز آرزوست هر آنچ آدمی که می‌بیندازوست این‌ همه بیداد دادخواهی نیست
میان ما و تو ره ای رفیق بسیارستمیان عاشق و معشوق هیچ راهی نیست
یگانه بار خدایا منم دوگانه‌پرستتو آگهی که به‌غیر از توام گواهی نیست
دری که بسته نگردد رهی که گم نشودبه‌غیر ملک تو در ملک پادشاهی نیست
نماند جز دل و چشمی اثر ز قاآنیچو نیک درنگری غیر اشک و آهی نیست