قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶ - در مدح حسینخان صاحباختیار فرماید
بهار آمدکه ازگلبن همی بانگ هزار آیدبه هر ساعت خروش مرغ زار از مرغزار آید
تو گویی ارغنون بستند بر هر شاخ و هر برگیز بس بانگ تذرو و صلصل و دراج و سار آید
بجوشد مغز جان چون بوی گل از گلستان خیزدبپرد مرغ دل چون بانگ مرغ از شاخسار آید
خروش عندلیب و صوت سار و ناله ی قمریگهی ازگل گهی از سروبن گه از چنار آید
تو گویی ساحت بستان بهشت عدن را ماندز بس غلمان و حور آنجا قطار اندر قطار آید
یکیگیرد بهکف لالهکه ترکیب قدح داردیکی برگل کند تحسین کزو بوی نگار آید
کی با دلبر ساده به طرف بوستان گرددیکی با ساغر باده به طرف جویبار آید
یکی بیند چمن را بیتأمل مرحبا گویدیکی بوید سمن را مات صنعکردگار آید
یکی بر لاله پاکوبد که هیهی رنگ میداردیکی از گل به وجد آید که بخبخ بوی یار آید
یکی بر سبزه میغلطد یکی بر لاله میرقصدیکی گاهی رود از هش یکی گه هوشیار آید
ز هر سوتی نواش، ارغنون و چگ و نی آیدز هرکویی صدای بربط و طنبور و تار آید
کی آنجا نوازد نی یکی آنجاگسارد میصدای های و هوی و هی ز هر سو صدهزار آید
به هر جا جشنی و جوشی به هر گامی قدح نوشینماند غالبا هوشی چو فصل نوبهار آید
مگر در سنبلستان ماه من ژولیدهگیسو راکه از سنبل به مغزم بوی جان بیاختیار آید
الا یا ساقیا می ده به جان من پیاپی دهدمادم هی خور و هی ده که میترسم خمار آید
سیه شد از ریا روزم بده آب ریا سوزمبه جانت گر دوصد خرمن ریا یک جو به کار آید
نمیدانیکنار سبزه چون لذت دهد بادهخصوص آن دم که از گلزار باد مشکبار آید
به حق باده خوارانی که می نوشد با خوبانکه بیخوبان بهکامم آبکوثر ناگوار آید
شراب تلخ میخواهم به شیرینیکه از شورشخرد دیوانه گردد کوه و صحرا بیقرار آید
دلم بر دشت شوخی شاهدی شنگی که همچو اونه ماهی از ختن خیزد نه ترکی از حصار آید
چو باد آن زلف تاریکش به رخسارش بشوراندپی تاراج چینگویی سپاه زنگبار آید
دمی کز همگشایم حلقهای زلف مشکینشبه مغزم کاروان در کاروان مشک تتار آید
به جان اوکه هرگهکاکل وگیسوی او بینمجهان گویی به چشم من پر از افعیّ و مار آید
چو بوسم لعل شیرینش لبم هندوستان گرددچو بینم روی رنگینش دو چشمم قندهار آید
نظر از بوستان بندم اگر او چهره بگشایدکنار از دوستانگیرمگرم او درکنار آید
کنار خویش را پر عقرب جراره میبینمدمی کاندر کنارم با دو زلف تا بدار آید
نگاهم چون همیغلطد ز روی او بهموی اوبه چشمم عالم هستی پر از دود و شرار آید
و خط و زلف و مژه و ابرو وگیسویشجهانتاریکدر چشممچو یکمشتغبار آید
چهرمزست این نمیدانم که چون زلف و رخش بینمبه چشمم هر دوگیتی گاه روشنگاه تار آید
رخش اهواز را ماند کزو کژدم همی خیزددمیکان زلف پر چینش به روی آبدار آید
کشد موی میانش روز و شبکوهگرانگوییمرا ماند که با این لاغری بس بردبار آید
لب قاآنی از وصف لبش بنگاله را ماندکزو هردم نبات و قند و شکر باربار آید
الا یا سرو سیمینا ببین آن باده و میناکه گویی از کُهِ سینا تجلی آشکار آید
مرا گویی که تحسین کن چو سرتاپای من بینیتو سر تا پای تحسینی تو را تحسین چه کار آید
بجوشد مغز من هرگه که گویی فخر خوبانمتو خلاق نکویانی ترا زین فخر عار آید
گلتخوانم مهت دانم نه هیچت وصف نتوانمکه حیرانم نمیدانم چه وصفت سازگار آید
تو چون در خانه آیی خانه رشک بوستان گردداگر فصل خزان در بوستان آیی بهار آید
غریبیکز تو برگردد به شهر خویش مینالدکه پندارد به غربت از بر خویش و تبار آید
چرا باید کشیدن منت نقاش و صورتگرتو در هر خانهکآیی خانه پر نقشا و نگار آید
نگارا صبح نوروزست و روز بوسهات امروزکه در اسلام این سنت به هر عیدی شعار آید
به یادتهست در مستی دو مه زین پیش میگفتمکه چون نوروز آید نوبت بوس وکنار آید
تو شکر خنده میکردی و نیک آهسته میگفتیبود نوروز من روزی که صاحباختیار آید
حسینخان میر ملکجم که چون در بزم بنشیندنصیب اهلگیتی از یمین او یسار آید
بهگاهکینهگر تنها نشیند از بر توسنبد اندیشش چنان داند که یک دنیا سوار آید
بهگاه خشم مژگانهای او در چشم بدخواهانچو تیر تهمتن در دیدهٔ اسفندیار آید
چو از دست زرافشانش نگارد خامهام وصفیورق اندر در و دیوان شعرم زرنگار آید
حکیمی گفته هر کس خون خورد لاغر شود اکنونیقینم شد که شمشیرش ز خونخوردن نزار آید
به روز رزم او در گوش اهل مشرق و مغرببه هر جانب که رو آرند بانگ زینهار آید
ز شوق آنکه بر مردم کف رادش ببخشایدزر از کان سیم از معدن دُر از قعر بحار آید
بهروز واقعهزالماس تیغشبسکه خون جوشدتوگویی پهنهٔگیتی همه یاقوت زار آید
محاسب گفت روزی بشمرم جودش ولی ترسمز خجلت برنیارد سر اگر روز شمار آید
گه کین با کف زربخش چون بر رخش بنشیندبدان ماند که ابری بر فراز کوهسار آید
حصاری نیست ملک آفرینش را مگر حزمشچه غم جیش فا راکاندران محکم حصار آید
فلک قد را ملک صد را بهار آید به هر سالیبه بوی آنکه از خلقت بهگیتی یادگار آید
بهعیدتتهنیتگویند ومنگویمتوخود عیدیبه عیدت تهنیت هر کاو نماید شرمسار آید
مرا نوروز بد روزی که دیدم چهر فیروزتدگر نوروزها در پیش من بیاعتبار آید
الا تا نسبت صد را اگر با چارصد سنجیچنان چون نسبت ده با چهلیک با چهار آید
حساب دولتت افزوناز آنکاندر حساب افتدشمار مدتت بیرون ازان کاندر شمار آید
تو پنداری دهانت بحر عمانست قاآنیکه از وی رشته اندر رشته در شاهوار آید