قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح امیرالامراء نظام الدوله حسین خان در ایام حکومت فارس
دلی که هر چه کند بر مراد یار کندنخست ترک مراد خود اختیارکند
گرچه ترک مراد خود اختیاری نیستکه عاشق آنچه نماید به اضطرارکند
غریب را که به غربت اسیر یاری شدکه گفته بود اقامت در آن دیارکند
به اضطرار کمندش برد به جانب شهرغزال را که به صحرا کسی شکار کند
ولی غزال از آن پس که شد اسیرکمندجز آنکه گردن طاعت نهد چکار کند
ز قید صورت و معنی کسی تواند رستکه در هوای یکی ترک صدهزار کند
نخست آیت فرقان عاشقی حمدستکه حمد پیشه کند هرکه رو به یار کند
نه با ارادت او نام مال و جاه بردنه با محبت او فکر ننگ و عارکند
بلاست یکهسواری ستاده در صف عشقکسیست مرد که آهنگ آن سوار کند
محیط دایره آنکس بهسر تواند بردکه پای جهد چو پرگار استوار کند
نه عاشقستکسیکز ملامت اندیشدکه هرکه میطلبد صبر بر خمارکند
نه رستمستکسیکز مصاف رویینتنسپر بیفکند و ترک کارزار کند
نه عاشقست چو بلبل کسی به صورت گلکه احتراز ز گلچین و زخم خار کند
به کیش عشق کمانوار گوشمالش دهچو تیر هرکه ز قربان شدن فرارکند
به اتفاق بزرگان کسیست طالبگنجکه مشت تا به کتف در دهان مار کند
کسیست طالب یوسف به اعتقاد درستکه صد رهش چو زلیخا عزیز خوار کند
روان فدای خلیلی نما چو اسماعیلورت زمانه چو ابلیس سنگسار کند
چنانکه من ز رخ ماه خود نتابم مهربه صد بلا اگرم عشق او دچارکند
هزارگونه جفا دیدم از جهان و هنوزدلم متابعت مهر آن نگارکند
نگار نام بتست و بتی بود مه منکه ماه سجده بر او صد هزار بارکند
دمیده مشک خطش گویی آن دو آهوی چشمبر آن سرستکه مشک خود آشکارکند
رخش سیه شده اندک ز همنشینی زلفسیاهکار نکو را سیاهکار کند
به ملک روم اگر چین زلف بگشایدفضای مملکت روم زنگبار کند
به وقت ناز چو کاکل به روی بپریشدچو شعر من همه آفاق مشکبار کند
چو شام تیره حصاری کشد ز چنبر زلفچو ماه چارده جا اندران حصار کند
به وصل عکس رخ او به هجر خون دلمبه هر دو وقت مرا دیده لالهزار کند
به حیله کس نتواند برو چشاند زهرکه زهر را لب او شه خوشگوار کند
مرا بهار و خزان هر دو پیش یکسان استکه او به چهره خزان مرا بهارکند
وگر بهشت دهندم کناره میگیرمدر آن زمانکه مرا -ای درکنار کند
هرآنکه هست خریدار ماه صورت اوفلک ز مهر بر او مشتری نثارند
چگونهدر شب تاریک خوانمش بر خویشکه جلوهٔ رخ او لیل را نهار کند
دکان مشک فرو شست گویی آن سر زلفکه طبله طبله برو مشک چین قطار کند
خلیفهٔ شب و روزست زانکهگیتی رابه چهره روشن سازد به طره تار کند
به جبر بوسه زند بر لب و دهان کسیکه مدح و منقبت صاحب اختیار کند
کهینه بندهٔ خسرو مهینه خواجهٔ عصرکه روزگار به ذات وی افتخارکند
فضای مملکت عصر را مساعی اوبدان رسیده که آزرم قندهار کند
به روز همتش ار دانه بر زمین پاشندهنوز ناشده در خاک، برگ و بار کند
کس ار به باع برد نام او عجب نبوذکه مرغ مدحش از اوج شاخسار کند
ز شرم همت او بحرها عرق ریزنداگر به عزم سفر رو سوی بحار کند
وگر زبانهکشد تیغ او به بحر محیطهرآنچه آب بود اندرو بخارکند
همین نه مدحت خسرو کند به بیداریکه چون به خواب رود مدح شهریار کند
به حزم توسن اجرام را نماید زینبه بخت بُختی افلاک را مهار کند
به تیغ روز وغا ملک را سمین سازدبهکلکگاه سخاگنج را نزارکند
چنان بود کف او زرفشان ز فرط کرمکه نامه را گه تحریر زرنگار کند
عدو ز فکرت شمشیر او به روز نبرداگر به خلد برندش خیال نارند
به روز رزم که گردون سیاهپوش شودز بسکه گرد سپه بر فلکگذار کند
بر آفتاب شود شاهراه منطقه گمهمی ز هر طرف آسیمهسر مدار کند
ز بسکه حادثه بارد ز آسمان به زمینزمین چو منهزمان بانگ زینهار کند
امل به روز بقا خنده قاهقاه زنداجل ز بیم فنا گریه زار زار کند
بهگرد معرکهگردهن ستاده سرگردانکه در میانه اگر گم شود چه کار کند
سپهر پشت نماید زمین شکم دزدددمی که دست بر آن گرز گاوسار کند
سنان نیزهٔ او را زمانه از سر خصمگمان شاخ درختان میوهدار کند
زهی سخای تو چندان که حرص همت توگهر ز سنگ و زر از خاک شوره زار کند
مخالفت چوشود کشته سرفرازترستاز آنکه جا ز زمین بر فراز دار کند
به چشم فتنهکه در خواب باد تا محشربلارکت اثر برگ کو کنار کند
کند ز عدل تو گرگ آنچنان حراست میشکه دایه تربیت طفل شیرخوار کند
ز اهتمام تو ملک آنچنان بود ایمنکه عنکبوت نیارد مگس شکار کند
به ضرب آهن تیغش برآری از دل سنگبه سنگ خصمت اگر جای چون شرار کند
حساب نیک و بد خلق را به روز جزابه نیم لحظه تواندکه کردگار کند
ولیک روز جزا زان دراز شد کایزدعطا و جود تو را یک به یک شمار کند
بزرگوارا این خادمت ز بیجاییبدان رسیده که از مملکت فرار کند
نه آتشستکه بالا رود به چرخ اثیرنه صرصرست که در بحر و بر گذار کند
نه شیر شرزه که در بیشه معتکف گرددنه مارگرزهکه آرامگه به غارکند
نه قمری است که بر شاخ سرو گیرد جاینه مرغزارکه مأوا به مرغزار کند
نهنگ نیست که ساکن شود به لجهٔ بحرپلنگ نیست که مسکن به کوهسار کند
فرشته نیستکه بر آسمانگشاید بالستاره نیست که گرد فلک مدار کند
نه خاک تاری تا رو نهد به مرکز خویشنه آب جاری تا جا به جویبار کند
نه عقل صرفکه در لامکان مکانگیردنه جان پاک که بیجایی اختیار کند
نهنگ لجهٔ فضلست و دست او دریااز آن عزیمت دریا نهنگوار کند
گرفتم آنکه بود در شاهوار سخننه جایگه به صدف دُرّ شاهوار کند
گرفتم آنکه بود مهر نوربار هنرنه جایگه به فلک مهر نور بار کند
ز التفات تو دارد طمعکه چون خورشیدبه خانهیی چو چهارم فلک مدارکند
حکیم گوید کاینده را همی زیبدکه حال خود را از رفته اعتبارکند
هزار خانه وکشور بدانکسی دادیکه مرگشان به دو قرن دگر شکار کند
همان نه خانه بجا ماند و نه خانه خدایکه انقلاب جهان هر دو را غبارکند
مگر مدایح من در زمانه ماند و بسکش از محامد تو چرخ یادگار کند
سپهر از آن همه دلکش قصور محمودیبه مدح عنصری امروز افتخار کند
جهان از آن همه آواز سنج سنجرشاهبه شعر انوری امروز اختصارکند
بسی ز بخت خود اندر زمانه نومیدممگر که لطف تو بازم امیدوار کند
به هرکه تاکه بود نام از یسار و یمینقضا یمین ترا مایهٔ یسار کند