گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - ‌در مدح ابوالسلاطین عباس شاه غازی نیای بیضا رای شاهنشاه ‌اسلام پناه خلدلله ملکه فرماید

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ند۳۲ بیت
هست ‌از دو کعبه ‌امروز دین‌ خدای خرسندکز فر آن دو کعبه است شاخ هدی ‌برومند
آن‌کعبه صدر ملت این‌ کعبه پشت دولتآن را به شرع پیمان ، این‌ را به عدل پیوند
صید اندر آن حرامست در ملت پیمبرمی اندر این حلالست در مذهب خردمند
از فر آن عرب را ساید به چرخ اکلیلاز قرب این عجم را نازد به عرش آوند
این قبلهٔ ملوکست آن قبلهٔ ملایکآن خانهٔ خدایست این خانهٔ خداوند
عباس شاه غازی کز یاری جهاندارصیت جهانگشایی در هفت‌کشور افکند
کوهیست بحر پرداز بحریست‌ کوه پیکرمهریست ابر همت ابریست مهر مانند
با حلم او سه گوی است ‌ثهلان و طور و جودیبا جود اوسه‌جوی‌اس‌عمان‌و نیل‌و اروند
با جود بیکرانش چاهیست بحر قلزمبا حلم بی ‌قیاسش‌ کاهیست‌ کوه الوند
خنگش چو در تکاد و غوغا و ملک ختلانعزمش چو در روارو آشوب و مرز میمند
جیشش‌ به گاه ‌پیکار خنجر گذار و خونخوارهریک به وقعه الوا هریک به حمله الوند
از قهرکینه‌توزش ولوال در بخارااز رمح فتنه‌سوزش زلزال در سمرقند
با دست گوهرافشان چون پا نهد به یکرانبینی سحاب نیسان بر قلهٔ دماوند
بر دیرپای‌گیتی‌کاخش‌کند تحکمبرگرد گرد گردون خنگش‌‌ زند شکر‌خند
پیر خرد ندیده چون او بهینه استادمام جهان ندیده چون او مهینه فرزند
سامان هفت کشور عدلش‌ به امن آراستدامان چار مادر جودش به‌ گوهر آکند
ثهلان به پیش حملش خجلت برد ز خردلعمان به نزد جودش شنعت برد ز فرکند
د‌رکاخ شوکت او گیهان بهنیه چاکربر خوان نعمت اوگردون‌کمینه آوند
کنزی ز بخش اوست دریا و ‌گنج و معدنرمزی ز دانش اوس استا و زند و پازند
در مرغزار عالیش هرجاکه خار ظلمیبا تیشهٔ عدالت عزمش ز ریشه برکند
د‌ی در سرخ دیدی از حملهٔ سپاهشیک‌شهر بنده آزاد یک ملک خواجه دربند
یک جیش را غنیمت از مرو تا به سقلابیک فوج را هزیمت از طوس‌ تا به دربند
فردا بود که بینی اندر دیار خوارزمفوجی اسیر شادان جوقی امیر دربند
آخر مگر نه سنجر بهر هلاک اتسزشدکینه‌جو به‌خوارزم‌در سال سیصد و اند
از بهرکشور وگنج خود را فکند در رنجتاگنج و مال آورد بر سرکشان پراکند
خسرو نه کم ز سنجر از زور و هور و لشکرخصمش نه بر ز اتسز از زر و زور و پیوند
فرداست ‌کز خراسان لشکر کشد به تورانبا دست‌ گوهرافشان با تیغ‌ گوهر کند
از بسکه کشته پشته حیران شود محاسباز بسکه خسته بسته نادان شود خردمند
خوارزمشه‌گریزان از دیده اشک‌ریزانبر رخ ز مویه صد چین بر دل ز نال صد بند
توران خراب‌ گشته جیحون سراب ‌گشتهمیمند و مرو ویران‌ گرگانج و کات فرکند
تا باغ و راغ‌گردد در موسم بهاراناز ژاله‌کان الماس از لاله‌کوه یاکند
در رزم و بزم بادا آثار مهر و قهرشدر جام دشمنان زهر درکام دوستان قند