گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - د‌ر ستایش امیرزاد‌ه شیرد‌ل ارغون میرزا ابن شجاع ا‌لسلطنه گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: اامد۲۷ بیت
به ‌گوش از هاتف غیبم سحرگه این ندا آمدکه‌وقت عشرت جانبخش و جشن جانفزا آمد
به سالاری سپهسالار دارای تهمتن تنگو سهراب دل شهزاده ارغون میرزا آمد
ظفرمندی‌که هندی اژدهای اژدر اوبارشبه فرق بدکنش آتش‌فشان چون اژدها آمد
عدوبندی‌که خطی رمح او در پهنهٔ هیجادم آهنج اژدری بیجان و ماری جانگزا آمد
به ‌نزد خضر دانش مؤبدان این بس شگفتی زوکه زندان سکندر منبع آب بقا آمد
شگفتی اینکه قیرآگین نیام ظلمت‌آیینشبه کام تیره‌بختان چشمهٔ آب فنا آمد
به شکل عین از آ‌نرو آمد از روز ازل تیغشکه عین عون و عین فعل و عین مدعا آمد
کشد در دیده خاک راه آهو از شرف ضیغمبه‌ گیتی عدل او تا حاکم و فرمانروا آمد
سکندر خوانمش زانروکه از رای جهان‌آرانمایان مظهر آیینهٔ‌ گیتی‌نما آمد
وگر افراسیابش نیز خوانم بس عجب نبودکه آهن‌خود و آهن‌جوشن و آهن‌قبا آمد
دلش سرچشمه فیض و نوال و بخشش و احسانکفش کان عطا و ریزش و جود و سخا آمد
عبیر خلق او را تالی مشک ختن خواندمخرد چین بر جبین افکند کاین عین خطا آمد
تعالی‌الله بنام ایزد زهی ای آسمان قدریکه حکم نافذت پهلوزن امر قضا آمد
به تیر راست رو خم کرده پشت بدسگالان راک‌مانت‌ کز ازل چو‌ن پشت نه‌گردون دو تا آمد
نهنگی اژدها شکلست شمشر شرربارتکه‌ هم‌ خود بحر خون‌ آورد و هم‌ خود آشنا آمد
فکر سرسام‌ جست‌ از صدمهٔ ‌گرزت‌ از آن بر تنصلیب‌افکن ز خط قطب و خط استوا آمد
ر‌باید مغفر از فرق دلیران تیغ رخشانتخهی آهن سلب اعجوبیی کاهن‌ ‌ربا آمد
شها خصم پدرت آن تیره بخت بدکنش‌‌کایدرسرش بر تن گران از کید و دیوش‌ رهنما آمد
بسیج رزم را سازد که با وی ‌کینه آغازدنداندکاو بت از داور خداگان خدا آمد
ز بهر دفع او اکنون بر آن تازی‌نسب بنشینکه در دشت دغا همپویه با باد صبا آمد
دمی زن با پدرت آن شر‌زه شیر‌ بیشهٔ مردیکه از گرزش تن الوند و ثهلان توتیا آمد
که هان ای شاه لختی بر به جان‌افشان تابینکه روز آزمون ما به میدان دغا آمد
عنان ‌در دست ‌ما بگذار و خود بنشین ‌رکابی زنیکی بر جوهر ما بین که وقت کارها آمد
نه آخر بچهٔ شیر ژیان شیر ژیان‌رددنه آخر زادهٔ نر ا‌ژدها نر اژدها آ‌مد
زبان از مدح دارای جهان بربند قاآنیکه هان وقت ثنا ‌بگذشت و هنگام دعا آمد
الا تا از مسیر هفت نجم و سیر نه گردونگهی‌عیش‌ و طرب حاصل ‌گهی رنج و عنا آمد
چنان پاینده بادا دولتت کاندر جهان مردمبهم گویند این دولت مگر بی انتها آمد