قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در ستایش مولای متقیان امیر مؤمنان علی بن ابیطالب
بجز لب تو کزو گفت شکرین خیزدکه دیده لعل کزو جوی انگبین خیزد
عجب ز سادگی سرو بوستان دارمکه پیش قامت موزونت از زمین خیزد
قد تو سرو بود طرّهٔ تو مشک اگرز سرو ماه بروید ز مشک چین خیزد
کند به دوزخ اگر جای چو تو غلمانیبهشتی از سر سودای حور عین خیزد
ز هر زمین که فتد عکس عارض تو بروقسم به جان تو یک عمر یاسمین خیزد
همه خدایپرستان سفر کنند به چینچو ترک کافر من گر بتی ز چین خیزد
«هزار بیشه هژبرم چنان نترساندکه آن غزال غزلخوانم از کمین خیزد
ولی به آهوی چشمت قسم که نگریزمهزار لجه نهنگم گر ازکمین خیزد
بدا به حالت ابلیس کاو نمیدانستکه گوهری چو تو از کان ماء و طین خیزد
بر آستان تو ترسم فرشته رشک بردبه نالهیی که مرا از دل حزین خیزد
چو شرح گوهر اشکم دهد به جای حروفز نوک خامه همی گوهر ثمین خیزد
به قد همچو کمانم مبین که هردم ازوچو تیر ناز صد آه دلنشین خیزد
چه قرنها گذرد تا قران زهره و ماهاثر کند که قران تو بیقرین خیزد
ز رشک نازکی و نوبهار طلعت توطراوت و طرب از طبع فرودین خیزد
مدام از نی کلکم که رشک نیشکرستبه وصف لعل تو گفتار شکرین خیزد
بدان رسیده که بر طبع خویش رشک برمکزان سفینه چسان گوهری چنین خیزد
سزد که سجده برم پیش طبع قاآنیکزو نهفته همی مدح شاه دین خیزد
علیکه گر کندش مدح طفل ابجدخوانز آسمان و زمین بانگ آفرین خیزد
شهی که خاتم قدرت کند چو در انگشتهزار ملک سلیمانش از نگین خیزد
اگر بر ادهم گردون کند به خشم نگاهنشان داغ مه و مهرش از سرین خیزد
به روی زین جو نشیند گمان بری که مگرهزار بیشه غضنفر ز پشت زین خیزد
شبیه پیکر یکران اوست کوه گرانزکوه اگر روش صرصر بزین خیزد
شها دوبینی ذات تو و رسول خداینه از دو دیده که از دیدهٔ دوبین خیزد
به روز عرض سخا صد هزار گنج گهرز آستین تو ای شاه راستین خیزد
به جای موج ز رشک کف تو بحر محیطزمان زمان عرق شرمش از جبین خیزد
به روز رزم تو هر خون که خورده در زهدانز بیم خشم تو از چشم هر جنین خیزد
به نزد شورش رزم تو شور و غوغاییکز آسمان و زمین روز واپسین خیزد
هزار بار به نسبت از آن بود کمترکه روز معرکه از پشهیی طنین خیزد
برای آنکه ترا روز و شب سلامکنندز جن و انس و ملایک صفیر سین خیزد
مخالفان ترا هر زمان به جای نفسز سینه ناله برآید ز دل انین خیزد
ز من که غرق گناهم ثنای حضرت توچنان غریب که گوهر ز پارگین خیزد
تو آن شهی که گدایان آستان تراهزار دامن گوهر ز آستین خیزد
گدای راهنشینم ولی به همت تویسار گنج گهربارم از یمین خیزد
شها ثناگر خود را ممان به درگه خلقکه شرمسار کند جان و شرمگین خیزد
چنان به یک نظر لطف بینیازشکنکه از سر دو جهان از سر یقین خیزد
هزار سال بقا باد دوستان ترابه شرط آنکه ز هر آنش صد سنین خیزد