گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید

باد نوروزی شمیم عطر جان می‌آورددر چمن ‌از مشک چین صد کاروان می‌آورد
رستم عید از برای چشم‌ کاووس بهارنوشدارو از دل دیو خزان می‌آورد
با منوچهر صبا زی آفریدون ربیعفتح‌نامهٔ سلم دی از خاوران می‌آورد
بهر دفع بیور اسب دی ‌گلستان ‌کاوه راازگل سوری درفش کاویان می‌آورد
رستم اردیبهشتی مژده نزد طوس عیداز هلاک اشکبوس مهرگان می‌آورد
بهر ناو‌ررد فرامرز خریف اینک سپهرازکمان بهمنی تیر وکمان می‌آورد
یا پیام‌کشتن دارای دی را باد صبحدر بر اسکندر صاحبقران می‌آورد
یا شماساس خزان را قارن اردیبهشتدستگیر از نیزهٔ آتش‌فشان می‌آورد
یا نوید قتل ‌کرم هفتواد دی نستیمدر چمن چون اردشیر بابکان می‌آورد
یاگروی فصل دی را بر فراز تل خاکگیو فروردین به خواری موکشان می‌آورد
نف نامیرا نگرکاینک به استمداد بادنقش ها از پرده‌ در سلک عیان می‌آورد
خواهران لاله و گل را ز هفت اندام خاکهمچو رویین‌تن ز راه هفتخوان می‌آورد
خندهٔ‌ گل راست باعث‌‌ گریهٔ ابر ای ‌شگفتکاشک چشم او خواص زعفران می‌آورد
نفس‌نامی‌ خودنسودی نیست بل اهتو خوشیست‌صنعها بین تا ز هر حرفت چسان می‌آورد
‌گاه بر مانند نسّاجان پرند از نسترندر سمن دیبا و درگل پرنیان می‌آورد
گاه بر هنجار صرافان زر و دینار چندازگُل خیری به بازار جهان می‌آورد
از سنان لاله‌کاه از بید برگ برگ بیدصنعت پولادسازی در میان می‌آورد
مطلعی از مطلع طبعم برآمدکز فروغمهر را در چادر کحلی نهان می‌آورد
ساقی ما تا شراب ارغوان می‌آوردبزم را آزرم گلگشت جنان می‌آورد
جام‌ کیخسرو پر از خون سیاووشان‌ کنددر دل الماس یاقوت روان می‌آورد
قصد اسکندر هم ظلمات بُد نی آب خضرطبع رمزی زین سخن را در بیان می‌آورد
خود نمی‌دانست اسکندر مگر کاندر شرابهست تاثیری‌که عمر جاودان می‌آورد
از دل صاف صراحی در تن تابنده جامدست ساقی مایهٔ روح روان می‌آورد
دست‌افشان‌پای‌کوبان‌هروشاقی ساده‌رویرو به سوی درگه پیر مغان می‌آورد
خلق را جشنی دگرگونست‌گویا نوبهاراز شمیم عطر گلشان شادمان می‌آورد
یا نسیم صبحگاهی مژدگانی نزد خلقاز نزول موکب شاه جهان می‌آورد
قهرمان ملک جمشیدی بهادرشه حسن‌آنکه‌ کیوان را به درگه پاسبان می‌آورد
آن‌ شهنشاهی ‌که ‌هرشام ‌و سحر ازروی شوقسجده‌ بر خاک رهش هفت آسمان می‌آورد
.آنکه یک ‌رشح‌ کف او آشکارا صدهزارگنج باد آورد و گنج شایگان می ‌آو‌رد
هر که را الطاف او تاج شرف بر سر نهادروزگارش‌ کامکار وکامران می‌آورد
هرچه جز نقش وجود اوست نقاش قضابر سبیل آزمون و امتحان می‌آورد
هیچ دانی با عدو تیغ جهان‌سوزش چه‌کردآنچه بر سرکشت را برق یمان می‌آوررد
تا به دیوان جهان نامش رقم ‌کرد آسماننام دستان را که اندر داستان می‌آورد
رفعت ‌کاخ جلالش در سه ایوان دماغکاردانان یقین را در گمان می‌آورد
نصرت و فیروزی‌ و فتح ‌و ظفر را روزگاربا رکاب شرکت او همعنان می‌آورد
حسرت دست‌گهربارش مزاج ابر رابا خواص‌ ذاتی طبع دخان می‌آورد
فرهٔ دیهم داراییش هردم صد شکستبر شکوه افسر شاه اردوان می‌آورد
خصم با وی چون ستیزد خرسواری ازکجاتاب ناورد سوار سیستان می‌آورد
مور کز سستی نیارد پرّ کاهی برکشیدکی‌گزندی بر تن شیر ژیان می‌آورد
یا طنین پشهٔ لاغرکه هیچش زور نیستکی خلل بر خاطر پیل دمان می‌آورد
نی‌گرفتم از در طوسست آسیب ازکجابر تن و بازوی سام پهلوان می‌آورد
کهترین‌ کریاس دار بارگاه حشتمتش‌از جلالت پا به فرق فرقدان می‌آورد
گردش گردون به ‌گردش کی رسد هر گه اودر جهان رخش عزیمت را جهان می‌آورد
لرزه اندر پیکر هفت آسمان افتد ز بیمچون به هیجا دست بر گرز گران می‌آ‌ورد
دفتر شاهان پیشین را بشوید اندر آبهرکجاکافاق نامش بر زبان می‌آورد
ای شهنشاهی‌ که از تاثیر دولت روزگارصعوه را از چنگل باز آشیان می‌آورد
گر ز فرمانت فلک‌ گردن‌کشد برگردنشدست دوران ی‌الهنگ ازککشان م‌ی‌آورد
روزگار از ازدواج چار مام و هفت باببا کفت طفل عطا را توأمان می‌آورد
نیست جز تاثیر تابان نجم بختت هرچه رالاب ز اسطرلاب و رمز اردجان می‌آورد
معجز تأثیر انفاس تو در تسخیر ملکاز دم عیسی روح‌الله نشان می‌آورد
موسی شخص تو فرعون حوادث را ستوهاز ظهور معجز کلک و بنان می‌آورد
مر قضا را در نظام حل و عقد روزگارهرچه‌ویی اینچنین او آنچنان می‌آه‌ررد
آ‌سمان جز مهر وکینت ننگرد سرمایه‌ایآشکارا هرچه از سود و زیان می‌آورد
چون فلک صاحبقرانی چون ترا نارد پدیدزان سبب آسوده‌ات از هر قران می‌آورد
شاد زی شاها که دایم بر وجودت عقل پیرمژده‌ها از جانب بخت جوان می‌آورد
سوی قاآنی ز روی مرحمت چشمی فکنکز در معنی نثارت هر زمان می‌آ‌ررد
گرچه‌ نظمش‌ نیست‌ نظمی ‌کش توانستی شنعدزانکه طبعش آسمان و ریسمان می‌آورد
لیک چون هموار در مدح تو می‌راند سخنروزگارش هر دو عالم رایگان می‌آورد
روح پاک افضل‌الدینش به دست نیک‌بادتهنیت هر دم ز خاک شیروان می‌آورد
روز و ماه و سالیان درد و غم و رنجت مبادتا که دوران روز و ماه و سالیان می‌آو‌ررد