گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح ابوالمظفر محمدشاه غازی طاب‌لله ثراه گوید

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: ا۶۳ بیت
گسترد بهار در زمین دیباچون چهر نگار شد چمن زیبا
آثار پدید آب شد پنهاناسرار نهان خاک شد پیدا
ابر آمد و سیم ریخت بر هامونباد آمد و مشک بیخت بر صحرا
این تعبیه‌کرده نافه در دامنآن عاریه کرده‌گوهر از دریا
از سبزه چمن چو روضهٔ رضواناز لاله دمن چو سینهٔ سینا
آن مایهٔ سوز سینهٔ غمگینوین سرمهٔ نور دیدهٔ بینا
این را به سر است‌کلّه از یاقوتآن را به بر است حلّه از مینا
ای عید من ای بهار روحانیای ماه من ای نگار بی‌همتا
نوروز تویی و نوبهاران توکز طلعت تو جوان شود دنیا
از روح روان سرشته‌یی گوییبر روی ز من فرشته‌یی مانا
از لعل تو نعل روح در آتش‌از عشق تو مغز عقل پر سودا
چون از خم زلف چهره بنماییخورشید برآید از شب یلدا
چون سلسله زلف تست پر حلقهچون زلزله عشق تست پر غوغا
این زلزله‌کوه راکند از بناین سلسله عقل راکند شیدا
بنما رخ تا ز شوق بی‌معجراز خلد برین برون دود حورا
بنشین و ببار خندهٔ شیرینبرخیز و بیار بادهٔ حمرا
بگشای‌کمرکه تاکمربندددر خدمت تو در آسمان جوزا
لبهای تو بهر بوسه خلقت‌کرداز حکمت خویش خالق یکتا
عاطل مگذار خلقت باریباطل مشمار حکمت دانا
تو موی نموده‌یی‌کمند آیینمن پشت نموده‌ام‌کمان‌آسا
چون تیر تو ازکمان ما عاجلچون تار من ازکمند تو دروا
ای ترک به‌عید بوسه آیین استدر شرع رسول و ملت بیضا
حالی بنه این طبیعت غرهشرمی بکن از شریعت غرا
زان پس‌که مرا مباح شد بوسهپیش آی‌که تا ببوسمت عمدا
از بوسه مکن دریغ تات ای ترکصد بوسه‌زنم برآن رخ رخشا
هل تا بگزم لبان شیرینتخوش خوش‌مزم آن دودانهٔ خرما
زان روی چنم ورق ورق سوریزان لعل خورم طبق طبق حلوا
زان‌گرد زنخ‌که‌گوی را مانددر رقص آیم چوگوی سر تا پا
نی نیست به بوسه حاجتم امروزگر عمر بود ببوسمت فردا
کامروز بس است لب مرا شیریناز شکر شکر خسرو والا
دارای جهان ستان محمد شاهکز هردو جهان فزون بود تنها
اجزای وی است هرچه درگیتیباکل چه برابری‌کند اجزا
اعضای وی است هرکه در عالمبا روح چه همسری‌کند اعضا
افلاک مطاوعش به یک فرمانآفاق مسخرش به یک ایما
کوهی‌که خورد قفای قهر اوآسیمه دود چو باد در بیدا
بادی‌که بود مطیع حزم اوهمواره بود چوکوه پابرجا
ای خشم تو همچو مرگ بی‌تاخیروی قهر تو همچو زهر جان‌فرسا
خیل تو چو سیل‌کوه بنیان‌کنفوج تو چو موج بحر طوفان‌زا
در جانسوزی چو چرخ بی‌مهلتدرکین‌توزی چو دهر بی‌پروا
نه ملک مخلد ترا مقطعنه ذات مؤید ترا مبدا
صد جمله به حمله‌یی زنی برهمصد بقعه به وقعه‌یی‌کنی یغما
از دشنهٔ توکه تشنهٔ خون استبس‌کشته‌که پشته‌گشته در هیجا
باطلعت رای‌گیتی افروزتخورشید برآید از شب یلدا
با نکهت خلق عنبرافشانتعنبر خیزد زکام اژدرها
توقیع ترا قدر برد فرمانفرمان ترا قضاکند امضا
انکار تو نیست دهر را ممکنپیکار تو نیست چرخ را یارا
انجم تار است و رای تو روشنگردون پستست و قدر تو والا
شیر است به روز جنگ تو روبهموم است ز زور چنگ تو خارا
فوجی ز صف سپاه تو انجمموجی زکف نوال تو دریا
خلق تو زکام شیر انگیزدچون ناف غزال نافهٔ سارا
مهر تو ز صلب سنگ رویاندچون باد بهار لالهٔ حمرا
خورشیدی و برخلاف خورشیدیکز ابر شود به چرخ ناپیدا
زیراکه هماره باکفی چون ابرخورشید صفت بتابدت سیما
چون باد قلم دود در انگشتمگر مدح تکاورت‌کنم املا
چون برق‌کشد ضمیر من شعلهگر وصف بلارکت‌کنم انشا
گر خشم‌کنی به چشمهٔ خورشیدچون شب‌پره زو حذرکند حربا
ور چشم زنی به جانب ناهیدسوی تو چمد زگنبد خضرا
اخلاق تو آبگینه یارد ساختاز نرم دلی ز صخرهٔ صما
گرد سپهت به چشم بدخواهانیک بادیه افعی است و اژدرها
شخص تو جهان پیر برناکرداز دانش پیرو طالع برنا
رخسار تو آیینه است و خصمت دیوزان در تو چو بنگرد شود رسوا
تا لمعه و نور خیزد از خورشیدتا فتنه و شور زاید از صهبا
دارم دو هزار شکوه از طالعلیک آن دو هزار شکوه باشد تا