قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در ستایش دبیر بینظیر میرزا عبدالله منشی فرماید
هله نزدیک شد ای دل که زمستان گذرددور بستان شود و عهد شبشان گذرد
ابر بر طرف چمن گریان گریان پویدلاله بر صحن دمن خندان خندان گذرد
هر سحرکبک چو از راغ خرامد سوی باغطفل گویی به شبستان ز دبستان گذرد
مشک بپراکند اندر همه آفاق نسیمبسکه بر یاسمن و سنبل و ریحانگذرد
ساق بالا زند اندر شمر آب کلنگهمچو بلقیس که بر تخت سلیمان گذرد
از پس ابر چو خور پی سپر آیدگویینیل مصرست کزو موسی عمران گذرد
گلبن از باد چو زیبا صنمی بادهگسارمست و سر خوش به چمن افتان خیزان گذرد
تا نگویی به زمستان دل ما داشت ملالنو بهارست زمستان چو به مستان گذرد
کار مشکل شود آنگاه که مشکلگیریگرش ز اوّل شمری آسان آسان گذرد
خاطر خویش منه درگرو شادی و غمتات بر دل غم و شادی همه یکسان گذرد
قصهکوتاه مرا طرفه پری رخساریستکه پریوار عیان آید و پنهان گذرد
دل به خطش همه برکوه نشابور چردجان به لعلش همه بر کان بدخشان گذرد
خال بر گنج لب از فیض لبش محرومستچون سکندر که به سرچشمه حیوان گذرد
دل به خط و لب و دندانش به خضری ماندکه به ظلمات همی بر در و مرجان گذرد
من چو با دیدهٔ زار از بر رویش گذرمابر آزار تو گویی به گلستان گذرد
جان ز زلفش شودآشفته ولی نیست عجبکه پریشان شود آن کو به پریشان گذرد
دوش افتاد به دنبال من آنسان که همیدر شب تیره شهاب از پی شیطان گذرد
حالی آمد به وثاق من و ننشسته بخاستهمچو دانا که به سرمنزل نادان گذرد
گفتم از بهر چهای بخت سبک بستی رختشب وصل تو چرا چون شب هجران گذرد
گفت ای خواجه نه مجنونم کز بیخردیشهر بگذارد و بیخود به بیابان گذرد
میزبانی چو تو آنگاه به بنگاه خرابهم خدا داند کآخر چه به مهمان گذرد
گفتم ای ترک خطا ترک جفا گوی کهدوستبهر پیمانه نباید که ز پیمان گذرد
قرب سالی بود ای مه که ز بیسامانیروزگارم همه در طاعت یزدان گذرد
جودی جود خداوند مگر گیرد دستورنه از فافه به من شب همه طوفانگذرد
خواجهٔ گیتی عبدالله کز فرط جلالسطح ایوانش از طارم کیوان گذرد
وصف جودش نتوان کرد که ممکن نبودوصف هر چیز که از حیز امکان گذرد
آفرینش را آن گنج نباشد که در اوتوسن فکرت وی از پی جولان گذرد
ملک دنیا ز پی طاعت دادار گزیدطالب گنج بباید که به ویران گذرد
خاطر انباشته از مهر جهاندار چنانکدر ره مهروی اول قدم از جان گذرد
بر جهان از قبل قهر تو و رحمت توگذرد آنچه به بیمار ز بحران گذرد
نگذرد بر رخ معموره بی از سیلی سیلآنچه از لطمهٔ جود تو به عمان گذرد
فتنه را شاید اگر رستم دستان خوانیمگر به عهد تو تواند که به ایران گذرد
گذرد بر به بداندیش ز شیوا سخنتآن چه بر اهرمن از آیت قرآن گذرد
کوه در سایهٔ عزم تو اگرگیرد جایهمچو اندیشه ز نه گنبد گردان گذرد
نعمت خان تواش نقمت جان خواهد شدهرکه در خاطرش اندیشهٔکفرانگذرد
عقل حیرت زده درشخص تور بیند شب و روزکش به لب نعت جلالت به چه عنوان گذرد
کافر ار رایحهٔ خلق تو یابد به جحیمحالی از خاطرش اندیشهٔ رضوان گذرد
مؤمن ار نایرهٔ قهر تو بیند به بهشتحالی از هول سراسیمه به نیران گذرد
بس که لاحول همیخواند و برخویش دمدفتنه از ساحت عدل تو هراسان گذرد
همچو دزدی که نماید ببر شحنه گذارگرگ در عهد تو چون از بر چوپان گذرد
گذرد آنچه به چرخ از فزع شوکت توبرتن گوی کی از لطمهٔ چوگان گذرد
تاگریبان تولای تو افتاده به چنگنیست دستی که ز انده به گریبان گذرد
از لعاب دهنش آب بقا نوشد خضرباد مهر تو اگر بر دم ثعبان گذرد
خاک از اشک حسود تو چنان گل گرددکه برو پیک نظر بر زده دامان گذرد
خشم گیرد خرد از نام عدوی تو چنانکنام زندیقکه در بزم مسلمانگذرد
نگذرد از شهب ثاقیه بر دیو رجیمآنچه از کلک تو بر صاحب دیوان گذرد
سرورا ایکه خزان با نفس رحمت توخوشتر از عهد شباب و مه نیسان گذرد
شعر خود را چه ستایم که سخندانی توبیش از آنست که در وصف سخندان گذرد
روح خاقانی خرم شود از قاآنیاگر آوازهٔ این شعر به شروان گذرد