قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمد شاه غازی طاب الله ثراه فرماید
عجبی عجب آن پسر به سر داردمانا که ز حسن خود خبر دارد
وقتستکه سرگران شود با خویشاز بس که کرشمه آن پسر دارد
زان پیش که دل دهم ندانستمکاو ناز و کرشمه اینقدر دارد
معشوقهٔ قیصرست پنداریزان این همه نخوت و بطر دارد
طفلست و غرور حسن و دولت راآمیخته خوش به یکدگر دارد
چون خیره به روی عاشقان بیندچشمش همه تاچخ و تبر دارد
چون مژه به یکدگر زندگوییهر یک دو هزار نیشتر دارد
با این همه چون به رقص برخیزدصد معجزه بلکه بیشتر دارد
آن موی میان بدان همه سستیکوهی چو احد ز جای بردارد
و آن کوه ز پیچ و تاب پی در پیچون پردهٔ چین دو صد صور دارد
اندک اندک گهش به زیر آردنرمک نرمک گَهش زبر دارد
واندر حرکات چرب و شیرینشگویی همه روغن و شکر دارد
عاش همه ساعت از تماشایشامسکین لب خشک و دیده تر دارد
از شعر تر حکیم قاآنیاین طرفه غزل چه خوش زبر دارد
ترکی که نسب ز کاشغر دارداز مشک سیه کله به سر دارد
چهری به فراز قامت موزونچون بر خط استوا قمر دارد
رویی ز نشاط می عرق کردهچون بر گل ارغوان مطر دارد
قدش شجره نسب چو بر خواندپیوند به سرو غاتفر دارد
گوییکه جهان نهال قدش رااز تخمهء سرو کاشمر دارد
خوش سرمه همی کشد نمیدانمکان چشم سیه چه در نظر دارد
مانا خواهد که روز مردم رااز مردم چشم تیره تر دارد
گویدکه وفا به وعده خواهمکردباور نکنم وفا مگر دارد
پایینتر از آن کمر که میبندداز نقرهٔ خام یک سپر دارد
هرخسته که آن سپر به چنگ آردپروا نه ز جنگ شیر نر دارد
چون چرمهء گرگ باز پیونددزخمی که به کارزار بر دارد
نی نی غلطم دو چشم معصومماز دیدن آن سرین حذر دارد
کان گرد سرین به شکل گردابستکشتی چو درو فتد خطر دارد
معجر به هوا برافتد از شوقهر مادر کاینچنین پسر دارد
عشقش همه خصلت جانسوزیاز خنجر شاه نامور دارد
حسنش همه منصب جهانگیریاز عزم خدیو دادگر دارد
دارای جهان ستان محمد شهکز قدر سپهر پی سپر دارد
شاهی که ظهارهٔ وجود اواز اطلس هستی آستر دارد
رودی که ز ابر تیغ او خیزداز مرگ پل از فناگذر دارد
چشمیکه نه با ولای او خسبدشب تا سحر از عنا سَهَر دارد
از صولت مهر و کین او زایدایام هر آنچه خیر و شر دارد
از جنبش تیغ و کلک او خیزدآفاق هر آنچه نفع و ضر دارد
طفلی که نه با ولای او زایدسر تا قدم از بلا خطر دارد
گر مدحت او بر اژدها خوانندزهرش همه طعم نیشکر دارد
شاها ز عنایت تو قاآنیبر تارک مهر و مه مقرّ دارد
بر دارد تیغ تو سرش از تنگر دل ز ارادت تو بر دارد
تیغ تو ز بس که جانور کشتستگویی همه هوش جانور دارد
شاعر نبود هر آنکه گوید شعرروح الله نیست هر که خر دارد
مزکوم بود حسود و شعر منخاصیت نافهٔ تتر دارد
آری چکند نوای موسیقیبیچاره کسی که گوش کر دارد