گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - وله ایضاْ فی مدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رست۲۲ بیت
باز این تویی شهاکه جهانت مسخرستبر تارکت ز مهر جهانتاب افسرست
باز این منم ‌که طبع روانم سخن‌سر استشیرشن کلام من به مثل تنگ شکرست
باز ای‌ تویی شها که سزاوار تست مدحطبعت محیط فیض و کفت‌ کان‌ گوهرست
باز این منم‌که تا ز ثنای تو دم زنمغمگین ز فکر روشن من مهر انور ست
باز این تویی‌که مهرهٔ اقبال بدسگالاز دستخون داو جلالت به ششدرست
باز این منم‌ که تهنیت‌آور به سوی منروح ‌امامی از هری و مجد همگرست
باز این تویی ‌که حارس‌ کریاس شوکتتطغرلتکین و اتسزو سلجوق و سنجرست
باز این منم‌که منبع جان‌بخش فکرتمچون چشمهٔ زلال خضر روح‌پرورست
باز این تویی ‌که عرصهٔ جاهت چنان وسیعکاندر برش مساحت ‌گیتی محقرست
باز این منم‌که هرکه نیوشد کلام منگویدکه نیست شاعر ماهر فسونگرست
باز این تویی‌ که از تو گه رزم در هراسگودرز و گیو و رستم و گستهم و نوذرست
باز این منم‌که داور اقلیم دانشمملک سخن به تیغ خیالم مسخر‌ست
باز این تویی‌که زیر نگین تو نه سپهربا چار رکن و شش‌ ‌جهت و هفت‌ کشورست
باز این منم که طبع روان بخشم از سخنگنجینهٔ پر از د‌ّر و یاقوت احمرست
باز این تویی‌ که تیغ جهان سوزت از گهرچون ذوالفقار حامی دین پیمبرست
باز این منم‌که حجله‌نشینان فکر منچون روی نوعروسان پُر زیب و زیورست
باز این تویی که سدهٔ‌ کاخ رفیع توبا اوج‌عرش و سدره و طوبی برابرست
باز این منم که چون که مکرر کنم سخناندر مذاق خلق چو قند مکررست
باز این تویی ‌که چاکر کاخ جلال تورای و کی و نجاشی و خاقان و قیصرست
شاه جهان بهادر دوران حسن شه آنکخورشید از خجالت رایش مکدرست
هوشنگ ملک‌پرور و جمشید ملک‌گیردارای تاج بخش و خدیو مظفرست
تا چرخ را مدار بود برقرار بادزانرو که سیر چرخ ز عزمش مقررست