قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۴ - در مدح خاتم انبیا محمد مصطفی و امام عصر عجل الله فرجه و ستایش محمدشاه غازی و جناب حاجی میرزا آقاسی گوید
بود این نکته در حکمت سرای غیب برهانیکه در جانان رسی آنگه که از جان عیب برهانی
خرد شیدست و دانش کید و هستی قید جهدی کنکه رخش جان ز جوی شید و کید و قید بجهانی
کمال نفس اگر جویی بیفکن عجب داناییحیات روح اگر خواهی رها کن خوی حیوانی
معذب تا نداری تن مهذب مینگردد جانکه تا برگش نپرّانی نبالد سرو بستانی
بسان خواجه از روحانیان هم گام بیرون زنکه فخرینیست وارستن ز قید جسم جسمانی
به ترک خمر گوی و درک امر طاعت حق کنکه قرب روح و ریحان به ز شرب راح ریحانی
اگر شوخ جوانستی وگر شیخ نوانستیترا طاعت به کار آید نه تسویلات شیطانی
به آب بینیازی چهرهٔ جان آن زمان شوییکه همچون خواجه گرد هستی از دامن برافشانی
ازین مطمورهٔ تن جای در معمورهٔ جان کنکه در مقصوره ی عزلت عروسانند روحانی
طریق خواجه گیر ار همتی داری که روز و شببه خود زحمت نهد تا خلق را باشد تن آسانی
برو در مکتب تجرید درس عشق از بر کُنکه دست آویز دونانست حکمتهای لقمانی
اثر از مهر و کین خواجه دان در کار نفع و ضرنه در تثلیث برجیسی نه در تربیع کیوانی
چهگوی راوی قمی چهگفت از شارع امّیدرایت پیش گیر آخر روایت را چه میخوانی
لغت در معرفت لغوست گو رو هر چه خواهی گوچو مقصود سخن دانی چه عبرانی چهسریانی
از آن مرد خدا از دیدهٔ امّی بود پنهانکه عارف داغ بر دل دارد و زاهد به پیشانی
بهدست آر ار توانی دل به دستار از چهیی مایلکه دستارت نبخشد سود اگر از اهل دستانی
گر از دستار سنگینچهر جان رنگین شدی بودیزیارتگاه جانها گنبد قابوس جرجانی
اگر در مجلس خواجه به صدق و درد بنشینیلهیب هفت دوزخ را به آهی سرد بنشانی
برو با دوست اندر خلوت جان راز دل سینکه از بیرون نبخشد سود سالوسات لامانی
سواد عشق چون بینی بهل سودای عقل ازسرکه در خورشید تابستان بتن بارست بارانی
اگر عزم فنا داری بسوز از دلکه عاشق رابه خوان فقر بریانی بهکار آید نه بورانی
غمی کاو جاودان ماند به از عیشیکه طیش آردکه عاق را در الیک غم دومد وجدس وجدانی
بیا تسلیم را تعلیمگیر از همت خواجهکزین تدبیر ناقص پنجه با تقدیر نتوانی
تو آخر ذرهیی با چشمهٔ بیضا چه میتابیتو آخر قطرهیی با لجه ی دریا چه میمانی
بهل تا دفتر دانش به خون دل فروشویمکه من امروز دانستمکه دانایست نادانی
چو سوسن پیش ازین از ذکر سر تا پا زبان بودمکنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی
چهپوشم جامهیی در تنکهگه دَرَّمگهی دوزممن آخر آفتابم خوشترم در وقت عریانی
من ار عورم ولی عوران محنت را دهم جامهکه روحم نسبتی دارد به خورشید زمستانی
به رشتهٔ آه چون غم را ز دل بیرونکشمگوییکه بیژن را برون آرد ز چَه گُرد سجستانی
تنم چون حلقهٔ در شد دو تا از غم به نومیدیکه وقتی خواجه از رحمت نماید حلقهجنبانی
حیات روح و امن دل من اندر نیستی دیدمبمیرم کاش این هستی به هستی باد ارزانی
اگر پیرایهٔ هستی نبودی ذات پیغمبربه یک ارزن نیرزیدی جهان باقی و فانی
محمّد خواجهٔ عالم چرغ دودهٔ آدمکه سرّ آفرینش را وجودشکرده برهانی
کمال نور هستی از جمال او بود ورنهحقایق را بدی همچون شقایق داغ نقصانی
زهی ماهی که انوارش بود اسرار لاهوتیخهی شاهیکه رایاتش بود آیات قرآنی
به امر او برآمد ناقه از خارا و رمزست اینکه در خیل وی از صالح نیاید جز شتربانی
به تایید ولای او عزیز مصر شد یوسفو گر نه پوست کردی بر تنش تا حشر زندانی
بود دارالشفای لطف او را این دو خاصیتکه در وی غم پرستاری نماید درد درمانی
شبی اندر سرای امّهانی بود در طاعتکه ناگه جبرییل آمد فرود از عرش ربانی
کهای فهرست هستی ای مهین دیباچهٔ فطرتبه سوی عرش نورانی گرای از فرش ظلمانی
نبی شد بر براق و رفت با جبریل تا سدرهز پریدن فروماند آن همایون پیک ربانی
نبیگف ای مهین پیک خدا از ره چرا ماندیچنینکاهسته میرانی به پیک خسته میمانی
به پاسخ گفتش ای مهتر مرا بگذار و خود بگذرکه گر من بادم از جنبش تو برقی در سبکرانی
مرا جا سدره است امّا نوگر صدره چمی برترهنوزت رخش همت در تکست از گرم جولانی
نرود آی از براق عقلکاو وامانده همچون منبرآ بر رفرف عشق و بران تا هر کجا رانی
پیمبر گشت بر رفرف سوار و شد به او ادنیشنید اسرار ما اوحی و دید آثار سبحانی
به جایی رفت کانجا جا نمیگنجد ز بیجاییبدین جان و تن امّا تن تنی ننمود و جان جانی
نهادندش به بر از خوان غیبی نزل لاریبیپبمبر کرد از جان نزل آن خوان را ثناخوانی
پس آنگه ساز خوردن کرد ناگه از پس پردهبرآمد ز آستین دستی چو قرص ماه نورانی
پیمبر شکر یزدان کرد و گفت ای دست دست تومرا ایندست برد از دست و درماندم ز حیرانی
گشودی دستی از غیب و نمودی دستگاه خودبلی در دستگاهت دستیارانند پنهانی
به شخصم دستگیری کن که تا این دست بشناسمکه اندر دست خود افتم گرم زین دست نرهانی
چون دستوری ز یزدان جست و در آن دست شد خیرهبگفت ای پنجهٔ شهباز دستآموز یزدانی
همه نوری همه زوری به جانت هرچه میبینمبدان خیبرگشا دست یداللهی همی مانی
هنوز آن حلقهٔ در بود در جنبش که باز آمدمر آن حلقهٔ هستی به فرش از عرش رحمانی
نه خود را برد همره بلکه بیخود رفت و باز آمدکه در مقصورهٔ وحدت نگنجد اوِّل و ثانی
زهی پیغمبری کز محکمی احکام شرع اوبه کاخ آسمان ماند که ننهد رو به ویرانی
ولی نا رفته از دنیا خلل افتاد در دینشکه قومی سخت دل کردند عزم سست پیمانی
بدینسان سالها بگذشت کاین دین بود آشفتهکه اندر مرز گیهان مینبد یک مرد ایمانی
پیمبر خواست در دنیا کند مبعوث شاهی راکه از عدلش نظامی تازهگیرد دین دیانی
گزید از جملهٔ شاهان سمیّ خود محمّد راکه در دین تازه فرماید رسوم معدلترانی
س شاهان محمدشه که تأییدات حکم اوبرون برد از ضمیر خلق تسویلات نفسانی
شهنشاهیکه نام نامیش برنامهٔ هستیبماند از شرف چون بای بسمالله عنوانی
اگر پیراهنی دوزد قضا اندر خور بختشفضای عالم هستی کند آن را گریبانی
به غواصی چه حاجت نام جود او به دریا برکه تا هر قطرهٔ آبش شود لولوی عمانی
بدخشان از چهباید رفت کلکش بر به نارستانکه تا هر دانهٔ نارش شود لعل بدخشانی
نهتنها آدمی را دستش از بخششکند دعوتکه تیغش دیو و دد را هم کند در رزم مهمانی
دو مژهٔ او دو پنجهٔ شیر را ماند که از هیبتزند بر جان ناپاکان دین زوبین ماکانی
ز بس وجد و فرح دارد سراپا عید را ماندبه عیدی اینچنین باید دل و جانکرد قربانی
اگر گردون گشاده روی بودی نه چنین بدخوگمان دارم که شاهش حکم فرمودی به دربانی
فراز مسند شاهی چو بنشیند خرد گویدجهانی بر یکی مسند تبارک صنع یزدانی
معاذالله اگر با آسمان روزی به خشم آیدنماید چین ابرویش به جسم چرخ سوهانی
بلا تخمست و تنها کشت و روز کینه تابستانروانها خوشه شه دهقان و تیغش داس دهقانی
ندیدم تا ندیدم خنجر الماس فعل اوکه از زمرد چکد مرجان وز آهن لعل رمّانی
ز خون خصم در هیجا چو گردد لعل پیکانشبخرد جوهری او را به جای لعل پیکانی
سرگیسو گرفته حور در کف بو که بنمایدبه جای شهپر طاووس از خوانش مگس رانی
بپاید کودک بختش به مهد امن تا مهدینماید از حجاب غیب مهر چهر نورانی
امامی کز وجود او جهان برپا بود ورنهصورها بازگشتی جانب نفس هیولانی
همامی کز ولای او اگر حرزی به خود بنددبه محشر وارهد ابلیس از آن آلوده دامانی
تبارک یا ولیالله آخر پرده یک سو نهکه تا از چهر میمونت کند گیتی گلستانی
چو بودی از نظر غایب نبودی شاه را نایبرسولش حکم داد اول تو امضا دادیش ثانی
بلی چون حاجی آقاسی امینی در میان بایدکه تا شه را رساند از تو توقیعات پنهانی
تو مانا ایزدی او جبرئیل و شاه پیغمبرکه شه را آرد از سوی تو تنزیلات فرقانی
نبودی گر چنین کردن نیارست اینهمه معجزکه از درکش بود قاصر عقول قاصی و دانی
هزاران در هزاران توپ سازد اژدها پیکرکه هریک جانشین دوزخند از آتشافشانی
بسیج قورخانهٔ شه بری گر در بیابانهانپوید در بیابانها نسیم از تنگمیدانی
دبیران سپه دفتر فروشویند یکبارهکز آنسوی شمار افتاده جیشش از فراوانی
مرا از کار شاهنشه همی بالله شگفت آیدکه هرکاری کندگوییکه الهامیست ربانی
به نظم جیش و امن ملک و طی کفر و نشر دینهزاران معجزات آرد فزون از فهم انسانی
تنی سرباز را زان سان که سلمان زی مداین شدکند از روی معجز والی ملک سلیمانی
به فضل خویش صاحب اختیار ملک جم سازدز بهر رجم دیوانش سپارد حکم دیوانی
مر آنهم بیسه آمد به لک فارس در وفتیکه بودند اندر آنکشور گروهی خائن و خانی
همه اندر خدا طاغی همه با پادشه یاغیهمه فاجر همه یاغی همه فاسق همه زانی
زیاد از بسکه شد ظلم یزیدی اندر آن کشوربسا مسلم که بر دار فنا جان داد چون هانی
به بخت شاه و عون خواجه اندر پارس حکم اوروان شد بی سپه چون در مداین حکم سلمانی
بدانسان فاربن ایمن شد که خوبان هم ز بیم اوبه هم بستندگیسو از پی دفع پریشانی
بجز دیگ سخای اوکه سال و ماه میجوشدخم می هم ز جوش افتاد در دکان نصرانی
ز یک تن در همهکشور خروشی بر نمیخیزدبجز در صبح و شام از نای و کوس جیش سلطانی
چنان شد راست کار ملک ازو کاندر دبستان همنگردد از پی تعلیم خم طفل دبستانی
کمانگر تیر میسازد ز بیم آنکه میداندبه کیش شاه هر کژ کار را فرضست قربانی
ز بن برکند هر نرگسکه بد اندر گلستانهابه جرم آنکه نرگس نسبتی دارد به فتانی
ز بس پهلوی مظلومان قوی کردست عدل اوسزد گر صعوه شاهینی نماید بره سرحانی
بساتین را چنانکرد از درختان تازه و خرمکه آب اندر دهان آرد ز حسرت حور رضوانی
حصاری کز دل اعدای خسرو بود ویرانتربه یک مه همچو رویین دز نمود از سخت بنیانی
ده و دو آسیاسنگ آب را زی دار ملک جمز قصر الدّشت جاری کرد چون اشعار قاآنی
ز سنگ سخت بیضرب عصا و دعوی معجزده و دو چشمه آب آورد چون موسی عمرانی
به سی فرسنگی شیراز رودی هست پهناورکه عمقش وهم اگر سنجد فروماند ز حیرانی
گران رودیکه نتوانی ز پهنای شگرف آنسمند عقل و خنگ وهم و رخش فکر بجهانی
شکم بر خاک میمالد چو مار گَرزه در چنبربه وقت باد مینالد چو رعد ابر آبانی
بود چون حکم او جاری مر آن رود از یکی چشمهکه نامش مختلف گویند دانایان ز نادانی
یکیشش بئر میداند یکیشش پیر میخواندکهشش چَه بوده یا شش پیر آنجا کرده رهبانی
میان خطهٔ شیراز و آن رود روان در رهبودکوهی بهغایت سخت چون اشعار قاآنی
سرش شبری دو بیرون جستهاست ازچنبر هستیپیش آنسوتَرک زآنجاکه دنیا میشود فانی
بباید کوه را سفتن کزین سو رود یابد رهکه اینسو ره ندارد رود اگرکه را نسنبانی
وزین سوتر یکی درّه است هولانگیز کاندر ویز بس ژرفی توانی هفت دریا را بگنجانی
چنان ژرفست کز قعرش ببینی گاو و ماهی رااگر با دوربین لختی نظر در وی بگردانی
بباید دره را انباشت با سدی گران کز بنتواند میبرآید آب تا گردد بیابانی
ز دوران کیومرث اولین شه تا محمّدشهکه ختم پادشاهان جهانست از جهانبانی
تنی آن دره را انباشت نتوانست از شاهانکسی نارست آن که را شکست از انسی و جانی
چه هوشنگگرانفرهنگ و چه تهمورسداناچهجمشید سپهراورنگو چه ضحاک علوانی
چهافریدونو چهایرج چهمینوچهر و چه نوذرچه زاب دو ذراع آن شهره در فرخنده فرمانی
چه گرشاسب که بد خاتم ملوک پیشدادی راچه فرخکیقباد آن رسم عدل و داد را بانی
چهکاووس و چهکیخسرو چهگشتاب چه لهراسچه روشن رای بهمن چه همایون دخترش خانی
چهداراب و چهدارا و چه اسکندر از رومیسپاه آورد و غالب شد بر ایران و بر ایرانی
بر این نسبت یکایک برشمر ایران خدایان راچه اشکانی چه ساسانی چه سلجوقی چه سامانی
بویژه جم که بیحد گنج داد و رنج برد امّاسراسر ژاژ او بیهوده شد چون ژاژ طیانی
و دیگر شاهعباس آنشهیکز شوکت و فرّششوی آگهکتاب عالمآرا را چو برخوانی
به سالار مهین بارگه اللهوردیخانکه بدهم در سرافشانی سمر هم در زرافشانی
بکرد اینحکم را وانرفت و نتوانست و بازآمدسه ساله رنج او ناورد باری جز پشیمانی
کریم آن پادشاه زند با آن قوت و قدرتکه در هرکار بودش خاصه در تعمیر ویرانی
به سالی اندمالی چند از موج بحار افزونبه کار افکند و آخر خلق گفتندش که نتوانی
ولی آخر به بخت شهریار و باطن خواجهکه هستی نزد او خجلت برد از تنگسامانی
کهین سربازی از خسرو حسیناسمی حسن رسمیکم از شش مه نمود این کار مشکل را به آسانی
نخستین روز گفتندش مکن اینکار و زو بگذرکه نتوانی اگر صدگنج سیم و زر برافشانی
نیی یزدان که تا کوه گران از پیش برداریگرفتیمت به نیرو گردن شیران بپیچانی
نه برقی تا شکافی صخرهٔ صما ز یکدیگرنه زلزالی که یاری کوه خارا را بجنبانی
وگر این کارکردی بازمان باور نمیافتدهمیگوییم یا پیغمبری یا سحر میدانی
بگفت از فر بخت شهریار و باطن خواجهنه از زور تن و عزم دل و نیروی نفسانی
من اینکوه گران از پیش بردارم بدان آیینکه خاقان را ز پشت پیلگرد زابلستانی
بگفتاینرا و از ایوانبههامون رفت و من حیرانکهاز ایوان بههامون چون خرامد سرو بستانی
مهندسهایاقلیدس مهارت خواست از هرسوکه یارند آزمودن طول و عرض ملک امکانی
نخستین خود به عون بخت شاه و باطن خواجهبر آنکه تیشه زد وانکوه حرفیگفت پنهانی
تو گوییربسهلگفتو از دلگفتکآندعوتهمان دم مستجاب افتاد در درگاه سبحانی
ز نوک آهنین تیشه شد آنکه آهنین ریشهوز آن دهشت پر اندیشه دل شیر نیستانی
توگفتیکوه آبستن بودکز هر کرا در ویجنینسان رفته نقابی و نقشکرده زهدانی
میانکوه را بشکافت همچون درهیی از همدهان بگشادگفتیکوه شه را در ثنا خوانی
تو گویی نام تیغ شه به گوش کوه گفت ارنهز هم نشکافتی تا حشر با آن سخت ارکانی
وزینسو درهرا سدی گرانبربستهمچون کهکهگویی سد اسکندر بود در سختبنیانی
مر آن سد را سه ده گز هست بالا و درازایشبه نسبت کرده از مقدار بالایش سهچندانی
تو گویی دره را کُه کرد و که را دره یا کُه راز جا برکند و در آن دره بنهاد از هنردانی
چهششمهرفت جاری گشت دریایی خروشندهکه از طغیان هر موجش شدی نه چرخ طوفانی
مر آن را نهر سلطانی لقب بنهاد و میزیبدکزین نام نکو موجش زند بر چرخ پیشانی
چو آن نهر از ره شش پیر آمد بهکه تاریخشبگویمکز ره شش پیر آید نهر سلطانی
و یا چون آبروی شهری از وی شد فزون گویمبیفزود آبروی شهری آب نهر سلطانی
بهسدّ باغ شه چون دست خسرو ساخت دریاییکه گر بینی سراب فیض و بحر رحمتش خوانی
تو گوبیطبعخسرو بانیاست آن ژرفدریا راوگرنه کیست جز یزدان که دریا را شود بانی
دمادم از حباب آن آب برکفکاسهیی داردکه نزد همت خسرو نمایدکاسهگردانی
به شب عکس مه و پروین عیان گردد ز آب اوچو از دیر سکوپا شعلهٔ قندیل رهبانی
نهاناز شبآندریا چه نهری چند و از هرسسوی شهر و قرا جاری چنانکاحکام دیوانی
خیابانی بنا فرمود گرداگرد دریاچهکه میرقصد درختانش ز سیرابی و ریّانی
ولیمشکل بروید زان خیابان سرو کز خجلتنبالد پیش قد دلکشش سرو خیابانی
الفسان از میان جان کمر بربست و در یکدممهان شهر را کرد از نعیم شاه مهمانی
به یکدم خاک را بر آسمانکرد از چه از خیمهیک انسان وینهمه قدرت تعالی شان انسانی
بزرگان مقدّم رنج خدمت را کمر بستهمقدم آری از خدمت توان شد نز تنآسانی
پر از ضحاک ماران شد زمینکز نیش هر نیزهنمود ازکتف هر سرباز خسرو نیش ثعبانی
ز بانگ توپ کر شد چرخ و دودش رفت تا جاییکه شد خورشید کافوری سلب را جامه قطرانی
همیشه بانگ رعد از چرخ آید بر زمین وینکغو رعد از زمین بر آسمان شد اینت حیرانی
ز بهر آنکه آب آورد و آبیرویکار آوردز بهر آب جشنی کرد به از جشن آبانی
چراغان کرد شیراز و بساتین را بدان آیینکهگفتی صبح نورانی دمید از شام ظلمانی
به جنبش ز اهتزاز باد هرسو شعلهٔ شمعیچو از باد سحر برگ شقایقهای نعمانی
بههردروازهطرحیتازهافکندستکز شرحشفرومانم چو باقل با همه تقریر سحبانی
بههریکطرحچلبستانسرا افکنده کز گردونز فرط شوق کیوان آمدست اینک به دهقانی
به هر بستانسرا قصری که گیتی با همه وسعتنیاردکردن اندر قصر هر بستان شبستانی
مرتب باب هر قصرش چو صنعتهای جمشیدیمهذّب خاک هر باغش چو حکمتهای لقمانی
تو پنداری دو صف خوبان نشستشند رویاروکه با هم طعن همچشمی زنند و لاف همشانی
بود جنات عقبی هشت و اینک زاهتمام اوبرونست از شمر جنات شیراز از فراوانی
حدیث خلد با شیرازیان اکنون بدان ماندکه مشت زیره زی کرمان برند از بهر کرمانی
زلیخاوش عروسی هست اکنون دار ملک جمکه بر خاکش سجود آرد جمال ماه کنعانی
به هر راغش بود باغی به هر باغش دوصد گلبنبههر گلبلبلیهمچوننکیسا در خوشالحانی
به هر راهش دوصدبارهست و در هر غرفه صد طرفهبه هر کویش دوصد جویست و در هر خانه صدخانی
سزد گر شه بدین کشور قدم را رنجه فرمایدکه شه جانست و کشور تن نپاید تن به بیجانی
سراسر ملک بستان شد ملک را تا که میگویدبه چم لختی درین بستان که داد عیش بستانی
شه ار آید سوی شیراز هر خشت دیار اوبرآرد بایزیدآسا ز شادی بانگ سبحانی
بغیر از نهر سلطانی که دور از شاه میسوزدندیدم نهرکانونی نماید آب نیرانی
شها با دست چون دریا سوی این نهر گامی زنکه تا آبش بیفزاید چو سیل از ابر نیسانی
به هر جا هست نهری سوی بحر آید عجب نبودکه بحری بوی نهر آید ز تقدیرات یزدانی
گر آید حکمفرمای عجم زی دار ملک جمگل شیرازگردد غیرت کحل سپاهانی
شهنشاها گر از سرچشمهٔ جودت مدد یابمبه دریای ضمیر منکند هر قطره قطرانی
ور این مدحت قبول پادشه افتد عجب نبودکه بر خوان کمال من کند هر لقمه لقمانی
چو خود بودیمحمد مرمرا حسان لقب دادیعجب نی گر محمد را خوش آید مدح حسانی
اگر در عهد شه بودی و قدر شاعران دیدینراندی طعنه بر شاعر اثیرالدین اومانی
قوافی شد چو انعامت مکرّر پس همان بهترکه عمرت نیز همچون گفتهٔ من باد طولانی