قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۵ - و له فی المدیحه
ای زلف عزم سرکشی از روی یار داریمانا ز همنشینی خورشید عار داری
گویند از شهاب بود دیو را کنارهتو دیوخو شهاب چرا درکنار داری
آشفتهحالتی چو پری دیدگان همانادیوانهیی از آنکه پری در جوار داری
هاروتوش معلقی اندر چه زنخدانبا زهره تا تعلق هاروتوار داری
بوی عبیر آید تا تو بسان عنبرجا بر فراز مجمر چهرنگار داری
سوزد عبیر از آتش و تو آن عبیر خشکیکآرایش و طراوت و تری ز نار داری
گهگردگوش حلقه وگه زیرگرییگه پیچ و تاب عقرب و گه شکل مار داری
عقرب ز تیرگی به سوی روشنی گرایدتو قصد تیرهجان من از روی نار داری
ما را ز شرار نار فروزان فرار جویدتو بر فراز نار فروزان قرار داری
گویی بن آزریکه در آذر بود مقامتیا نی سیاوشی که در آتشگذار داری
مانی به افعییکه بود مهره در دهانشتا در شکنج حلقه نهان گوشوار داری
همچون محک سیاهی و از چهر عشقبازانبس شوشه زر خالصکاملعیار داری
مانی به غل شاه که چون خاینان دولتدلهای ما مسلسل در یک قطار داری