قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۲ - در ستایش شاهزاده آزاده حسنعلی میرزای شجاع السلطنه فرماید
دوش درآمد از درم آن مه برج دلبریسود بر آسمان سرم از در ذرّهپروری
از دو کمند گیسوان وز دو کمان ابروانبسته دو دست جاودان داده به چرخ چنبری
گر به دو زلفکان او شاه طغان نظر کندهمچو کبوتران زند بر در او کبوتری
سینهٔ صاف چون سمن، عارض تر چو یاسمنمقصد شیخ و برهمن رشک بتان آزری
ماه فلک ز روی او خاکنشین کوی اوسنگ سیه ز موی او جسته رواج عنبری
غیرت سو و یاسمن آفت جان مرد و زنغارت عقل و هوش من حسرت ماه و مشتری
گفت که ای اسیر تب خسته ی محنت و کربچند به پویهٔ تعب پایهٔ مرگ بسپری
شکوه بر از غم زمان پیش سکندر جهانتا نخوری ز بیم جان هر قدمی سکندری
شاه جهان حسنعلی فارس عرصه ی یلیغازی دشت پر دلی مهر سپهر سروری
آنکه به گاه حشمتش شمس نموده شمهایوآنگه به بزم عشرتشکرده هلال ساغری
وآنکه چو پور آتبین کرده زگرز گاوسرمغز سر دهآک را طعمهٔ مار حمیری
آهوی چرخ رام او شیر فلک به دام اوملک فلک بهکام او بر ملکش بهادری
آتش زارتشت اگر ، قبله ی خاص و عام شدخاک سرای شاه بین معبد آدم و پری
رومی روز در برش همچو غلام خلخیزنگی شام بر درش همچو سیاه بربری
بود اگر به طوس در اژدر اهرمن شکرتا به حسام سام یل زود نمودش اسپری
شاهبهطوس اندرون بست و درید و ریخت خونهر که ز طالع زبون کرد ز کینه اژدری
رستم یل ز خستگی تافت ز روی تن عنانبر لب رود هیرمند با همهٔ دلاوری
گفت که نیست کارگر تیر و سنانش بر بدنزانکه نموده بر تنش زار دهشت ساحری
هان به کجاست روی تن تا ز خدنگ پادشهکالبدش زره شود با همه روی پیکری
ای شه آسمان حثبم کارگشای ملک جمداور کشور عجم وارث تاج نوذری
چرخ به پیش موکبت غاشیه برکتفکشدماه نوت شود عنان چرخ کند تکاوری
خصم تو مار جانگزا تیر تو آتشین قباشن تو هوشهنگسا جن چرا نگستری
تات چو مرکز آسمان جا بهکنار خود دهدزاوٌل شکل خویشتن خواست به هیأت کری
نی غلطم که آسمان پیش تو هست نقطهسانوز پی صولجان تو کرده چو گو مدوری
پادشهی ترا سزد ورنه بغیر لاغ نهکوکبهٔ ملکشهی حشمت و جاه سنجری
دست کریمت از کرم غیرت ابر بهمنیطبع همیمت از همم رشک سحاب آذری
مهرهٔ بخت درکفت داو به روی داوکشتا ببری به دس خون داو فلک به شثدری
رونق دین جعفری گرچه به تیغ دادهایلیک ز بذل بردهیی رونق جود جعفری
مهر ز شرم رای تو از عرق جبین شودغرقه به بحر چارمین گر نکند شناوری
خصم تو گر درین زمان لاف اناللهی زندجملهٔ خلق آگهند از حرکات سامری
پادشها حبیب تو چون ز ثنات دم زندنیست عجب گر از سخن فخر کند بر انوری
لیک به جانش ز آسمان هر نفسی غمی رسدچون شد ار ز مرحمت غم ز روانش بستری
جنس هنر کجا برد پیش توگر نیاورددانی کاندرین بلد تنگ شدست شاعری
تا که نجات هر تنی هست ز دین احمدیتا که صفای هر دلی هست ز مهر حیدری
باد مخالف ترا غی و ضلال بولهبباد موالف ترا جاه و مقام بوذری
چهرهٔ دوستان تو گونهٔ دشمنان تواین ز فرح معصفری وآن ز الم مزعفری