گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۰ - و له فی المدیحه

آوخا کز کین چرخ چنبریرنج را بر عیش دادم برتری
سوی دیر از کعبه یازیدم عنانبر مسلمانی گزیدم کافری
نحس را بر سعد کردم اختیارکردم آهنگ زحل از مشتری
از در نابخردی گشتم روانجانب انگشت‌گر از عنبری
رو سوی بوجهل جهلان تافتماز حریم حرمت پیغمبری
بر در یاجوجیان‌کردم‌گذاراز رواق شوکت اسکندری
بردم از موسی بهارونی پیامجانب گوسالگان سامری
یعنی از درگاه دارا زی سرخساسب‌ راندم‌ سوی سالو از خری
از برای دیدن خفاش چنددیده بربستم ز مهر خاوری
خسرو خاور حسن شه آنکه هستدست جودش رشک ابر آذری
حیدری کز نیروی بازوی خویشکرده در روز محابا صفدری
صفدری‌کز ذوالفقار تیغ تیزکرده اندر دشت هیجا حیدری
آنکه خط استوا و خط قطبکرده چرخ حشمتش را محوری
باشد از تاثیر نوش رافتشزهر را خاصت سیسنبری
تفّ تیغش‌گر به دریا بگذردآب را بخشد خواص آذری
کرده فربه ملک را شمشیر اوگرچه همتا نیستش در لاغری
خسروا ای سطح درگاه ترابا فراز عرش اعظم برتری
چون سلیمان عالمت زیر نگینلیک بی‌خاصیت انگشتری
روزکین‌ کز شورش‌کند آورانگسترد دوران بساط محشری
گرد راه‌و بانگ‌کوس و شور نایبر ثریا راه یابد از ثری
چرخ رویاند ز خاک‌کشتگانگونه‌گونه لالهای احمری
وانگهی زان لالها احمر شودلونهای احمری گون اصفری
از غبار ره هوای‌کارزارعزم‌ گردونی کند از اغبری
هر فریدون فرّه‌یی ضحاک‌وارنیزه برگیرد چو مار حمیری
وزگرن پتک عمودگاوسرکاوه‌وش هر تن‌ کند آهنگری
چون ‌تو بیرون‌ تازی از مکمن سمندلرزه افتد در روان لشکری
ز آب شمشیر شرربارت زمینیابد از زلزال طبع صرصری
باست اندر پیکر بدخواه ملکگه نماید ناچخی‌گه خنجری
خسروا ای دست احسان ترادر سخاوت دعوی پیغمبری
این منم قاآنی دوران‌که هستدر فنون نظم و نثرم ماهری
چون نیوشد نظم من در زیر خاکآفرین گوید روان انوری
ور ببیند عنصری اشعار مندفتر دانش بشوید عنصری
در سخن پیغمبرم وز کینه خصممتهم سازد مرا در ساحری
تا بریزد برگها از شاخسارز اهتزاز بادهای آذری
باد ذاتت همچوذات لایزالاز زوال و شرکت و نقصان بری