قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۷ - در مدح شاهزاده ی مبرور شجاع السلطنه مغفور حسنعلی میرزا فرماید
عبدس و ساقی در قدح، صهبا ز مینا ریختهدر گوهر الماسگون لعل مصفا ریخته
کرده پی اکسیر جان در طلق زرنیخ رواندر ساغر سیمابسان گوگرد حمرا ریخته
آب از سراب انگیخه آتش ز آب انگیختهزآتش حباب انگیخته وز جرعه دریا ریخته
می موج زن در مشربه زان موج فوج غم تبهاندر هلال یکشبه عقد ثریا ریخته
پیمانه کأس من معین غلمان عذاران حور عیندر بزم چون خلد برین طرح ثما را ریخته
مجلس بهخوبی چون ارم زرین پیاله جامجمزنجیرها بر پای غم از موج صهبا ریخته
خم مریم تهمت زده دوشیزه آبستن شدهوز طفل می در میکده آب مسیحا ریخته
دف بر شبیه دایره در چنبرش صد چنبرهبا هم به طرح مشوره طرح مواسا ریخته
چنگست زالی پشت خم در پی عقابی متهمهردم ز بانگ زیر و بم بنیاد غوغا ریخته
صهبا به سیمین بلبله بکری به شادی حاملهاز نقش زرین مشعله نیرنگ بیضا ریخته
خنیاگران بربسته صف در چنگچنگ و نای و دفطرح نشاط از هر طرف در بزم دارا ریخته
دارایاسکندر حشم هوشنگ طهمورثخدمکز ابرکفگاهکرم لولوی لالا ریخته
صبحستو بر طرفافقخونست عمدا ریختهیا اطلس چینی فلک بر فرش دیبا ریخته
شنگرف بر قرطاس بین بیجاده بر الماس بینگرد زمزد طاس بین یاقوت حمرا ریخته
تیغ سحر پرتاب شد نجم از فلک پرتاب شدزان زهرهٔ شب آب شد وز زهره صفرا ریخته
افراخت فروردین علم شد لشکر وی منهزمصبح از شفق آتش ز دم بر دفع سرما ریخته
رخشان سیه شد ناگهان کز وی سوادی شد عیاناز نشتر خور آسمان بر دفع سودا ریخته
یانی شجاعالسلطنه چون شیر دشت ارجنهخون دلیران یکتنه در دشت هیجا ریخته
آنکو ز تیغ جانستان وانکو ز قدر بیکرانهم خون سلطان ارسلان هم آب بغرا ریخته
رمخش چو ماری جانگزا آتشفشان چون اژدهابر پیکر خصم دغا زان زهر افعی ریخته
تیغشسمندرطینتیطوسیَ هندیفطرتیرومیّ زنگی هیأتی آتش ز اعضا ریخته
آتشدل و پولادرگ وانگه به هیات چون کجکوز فرق پیلان یک به یک خون پیل بالا ریخته
اقبالو دولت شایقش تایید و نصرت عاشقشپیوسته اشک وامقش بر روی عذرا ریخته
جرم کواکب نیست هان چون گوهر از هرسو عیانرشحی ز دست درفشان بر طلق خضرا ریخته
طبعش نهالی بارور جودش شکوفه لطفبرپیوسته در شاخش ثمر در باغ دیبا ریخته
هم پایش از دانشوری بر فرق مهر و مشتریهم آب ابر آذری از طبع والا ریخته
رمحش به قتل دشمنان با زهر آلوده سنانلیکن به کام دوستان زان زهر حلوا ریخته
در قعر دریا شد صدف بر خجلت خود معترفباشد لآلی ز ابر کف شرقا و غربا ریخته
تیغش هلالآساستی از لمعه چون بیضاستیبرجش تن اعداستی زان شکل جوزا ریخته
در عهدش اصنام ستم افتاد بر خاک عدمچونانکه از طاق حرم شد لات و عزّی ریخته
ای حرز جانها نام تو دور طرب ایام تودست فلک در جام تو شهد مصفا ریخته
از سدهات نازان زمین بر سدهٔ عرش برینبر فرهات جانآفرین فر موفا ریخته
تیغت به خون آبستنی وز خون کنارش گلشنیصد رود خون از هر تنی روز محابا ریخته
کلکتکشیدساز رقم بر نقش انگلیون قلمدر قالب موتی ز دم روح معلا ریخته
زان هندی دریانشین تیر فلک عزلتگزینسر برده اندر آستین گوهر ز شهلا ریخته
ماری بود خوش خال و خط بر وی ز هر زنگی نقطدرکام خصم بیغلط زهر آشکارا ریخته
مشک آورند از ملک چین او رفته در مغرب زمینمشک ارمغان آورده بین در چین طغرا ریخته
گه رفته در هندوستان آلوده از عنبر دهانطوطیصفت درکام جان شکر ز آوا ریخته
روزی که از گرد سپه جلباب بندد مهر مهگردد ز هرسو خاک ره در چشم بینا ریخته
هامون شود آمون خون صحرا شود سیحون خونوز هر جهت جیحون خون بر خاک و خارا ریخته
اندر زمین دست فلک بر آتش افشاند نمکسیماب درگوش ملک بینی ز هرا ریخته
پولاد سنجان در وغا بر بارهٔ پولاد خاهریک ز هندی اژدها چون پیل بالا ریخته
هنگام رزم از هرکرانگردد ز تیغ خونفشانخون از تن قربانیان چون عید اضحی ریخته
هر صارم هندی نسب پوشد به تن چینی سلبناری شود ذات لهب برکشت جانها ریخته
چون تو برون آیی ز صف کف بر لب و خنجر به کفبر چهر چون ماهت کلف ازگرد غبرا ریخته
از خون خصم بوالهوس جاری کند رود ارستیغت که اندر یک نفس صد خون به تنها ریخته
هرکس پی اخذ بقا کالا فشاند در وغااز ابلهی خصم دغا جان جای کالا ریخته
ای خنگ گردون مرکبت نصرت روان در موکبتبر طور جانها کوکبت نور تجلی ریخته
مانا به مرگ ناگهان تیغت بود جان در میانکز بدکنش بگرفته جان خونش مفاجا ریخته
با همتت ای دادگر دریای اعظم در نظرآبیست اندر رهگذر از مشک سقا ریخته
پیرار فروردینبهریکردی چو جشن عید طیزیملک خور راندیبه ری طرح تماشا ریخته
هم پار در آتشکده آراسته جشن سدهاز قهر نار موصده بر جان اعدا ریخته
در شثنطراز امسالهم دادی طراز جشن جمدر کام جانها از کرم نقل مهنا ریخته
ساغر ز می اندوخته کُندر به کُندر سوختهدر مجمرهٔ افروخته عود مطرّا ریخته
مانیبهعشرتهمچنینتاسال دیگر طرح دیناز نصرت جان آفرین اندر بخارا ریخته
ای شاه قاآنی منم خاقانی ثانی منمنی آب خاقانی منم زین نظم غرا ریخته
اکنون منم در شاعری قایم مقام عنصریاز نقش الفاظ دری بیرنگ معنا ریخته
تا هست ازین اشعار تر در صفحهٔ گیتی اثرهردم ازوگنجگهر در سمع دانا ریخته
فرخنده بادا فال تو پاینده ماه و سال تونور هدی بر حال تو زاسماء حسنی ریخته
کاخ ریاست منزلت بزم کیاست محفلتفیضکرامت بر دلت ایزد تعالی ریخته