قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۷ - در ستایش شاهزاده مبرور فریدون میرزای فرمانفرما فرماید
دوش چو بنهفت نوعروس ختن روشاهد زنگی گره گشاد ز ابرو
ترک من آمد ز ره چو شعلهٔ آتشگرم و دم آهنج و تند و توسن و بدخو
چون سر زلف دو صد شکنج به عارضچون خم جعدش دو صد ترنج بر ابرو
خم خم و چین چین گره گره سر زلفشاز بر دوش اوفتاده تا سر زانو
تاب به مویش چنانکه بوی به عنبرتاب به رویش چنانکه رنگ به لولو
زلف پریشیده بر عذارش چو نانکبال گشاید در آفتاب پرستو
چهرهٔ رخشنده از میان دو زلفشتافت بدانسان که گرد مه ز ترازو
یا نه تو گفتی به نزد خواجهٔ رومیزایمن و ایسرستادهاند دو هندو
جستم و بنشاندمش به صدر و فشاندمگرد رهش به آستین ز طلعت نیکو
مانا نگذشت یکدو لمحه که بگذشتآهش از آسمان و اشک ز مشکو
چهرش بغدادگشت و مژگان دجلهرویش خوارزم گشت و دیده قراسو
در عوض مویه چشمه راند ز هر چشمبر صفت دیده مویهکرد ز هر مو
گشت بدانگونه موی موی که گفتیدر بن هر مویکرده تعبیه آمو
چهر سپیدش ز اشک چشم سیاهشیاد ز خوارزم کرد و آب قراسو
گفتمش ای مه به جان من ز چه موییگفت ز بیداد شهریار جفا جو
گفتمش ای ترک ترک هذیان میکنخیز و صداعم مده وداعم میگو
مهلا مهلا سخن مگو به درشتیکت خرده خرده دان ندارد معفو
نام ستم بر شهی منهکه به عهدشبازگریزد زکبک و شیر ز راسو
طعن جفا بر شهی مزنکه بهدورشبیضه نهد درکنام شاهین تیهو
گفت زمانی زمام منع فروکشدست ز تقلید ناصواب فروشو
ظلم فراتر ازینکه شاه جهانمساخته رسوا به هر دیار و به هرکو
جور ازین بینکاو ز درگه خویشمنیک به چوگان قهر راند چون گو
سرو بود برکنار جوی و من اینکسروم و جاریست درکنار مراجو
گرچه به شه مایلم ازو بهراسماینت شگبفتی اخاف منه و ارجو
گرچه به شه عاشقم ازو به ملالماینت عجبکز وی استغیث وادنو
شه ز چه هر مه برون رود پی نخجیرآهو اگر باید دو چشم من آهو
گو نچمد از قفایگور به هر دشتگو ندود در هوای کبک به هر سو
بهرگوزنان به دشت وکه نبرد راهبهر تذروان به راغ و کو ننهد رو
کبک و تذروش منم به خنده و رفتاررنج کمان گو مخواه و زحمت بازو
گور وگوزنش منم به دیده و دیدارگو منما در فراز و شیب تکاپو
گورکمند افکنمگوزنکمانکشکبک قدح خوارهام تذر و سخنگو
گفتمش ای ترک حق به سوی تو بینمچون تو بسی شاکیاند از ستم او
سیمکند ناله زر نماید فریادبحر کند نوحه کان نماید آهو
لیک ز روی ادب به شاه جهاندارمرد خردمند مینگیرد آهو
ظلم چنین خوشتر از هزاران انصافدرد چنین بهتر از هزاران دارو
شاه فریدون خدایگان جهانستاوست که قدرش بر آسمان زده پهلو
گنج نبالد چو او به تخت دلافروزملک ببالد چو او به رخش جهانپو
حزمش مبرمتر از هزاران بارهرایش محکمتر از هزاران بارو
بر در قصرش هزار بنده چو ارغوندر بر بارش هزار برده چو منکو
صولت چنگیزخان شکسته به یاساپردهٔ تیمور شه دریده به یرغو
تیغ تو هنگام وقعهکرد به دشمنتیر تو در وقت کینه کرد به بدگو
آنچه فرامرز یل نمود به سرخهآنچه نریمانگو نمود بهکاکو
ایکه بنالد ز زخمگرز تو رستمویکه به موید ز بیم بر ز تو برزو
خشم تو از شاخ ارغوان ببرد رنگمهر تو از برگ ضیمران ببرد بو
رنگینگردد ز تاب روی تو محفلمشکین گردد ز بوی خلق تو مشکو
بس که به مدحت رقم زدند دفاترقیمت عنبر گرفت دوده و مازو
برق حسامت به هر دمن که بتابدروید از آن تا به حشر لالهٔ خودرو
ابر عطایت به هر چمنکه بباردخوشهٔ خرما دمد ز شاخهٔ ناژو
نقش توانی زدن بر آب به قدرتکوه توانی ز جای کند به نیرو
چرخ بود همچو بزم عیش تو هیهاتراغ و چمن دیر وکعبهگلخن و مینو
یا چو ضمیرت بود ستاره علیاللهمهر و سها لعل و خاره شکر و مینو
شاخی گوهر دهد چو کلک تو نه کیحاشا کلّا چسان چگوهه کجا کو
عزم تو بر آب ریخت آب سکندرحزم تو بر باد داد خاک ارسطو
گو نفرازد عدو به بزم تو رایتگو نکند خصم در بر تو هیاهو
مرغ نییکت بود هراس زمحندارطفل نیی کت بود نهیب ز لولو
پیکر گردون شود ز تیر تو غربالسینهٔ گردان شود ز تیر تو ماشو
دادگر تا مراست مدح تو آیینبس که کنم سخره بر امامی و خواجو
خواجهٔ خواجویم و امام امامیشاعر سحارم و سخنور و جادو
نیست شگفتیکه همچو صیت نوالتصیتکمالم فتد به طارم نه تو
بس کن قاآنیا چه هرزه دراییرو که به درگاه شه کم از همهیی تو
مدحت خسرو چه گویی ای همه گستاخچرخ نیاید به ذرع و بحر به مشکو
اهل جهان را به گوش تا عجب آیدواقعهٔ اندروساا و قصهٔ هارو
خصم ز بأس تو بیند آنچه همی دیددولت مستعصم از نهیب هلاکو